بخشی از کتاب:
سكوت همه جا را فرا گرفته بود. آسمان مثل روزهاي پيش صاف و آبي بود و خورشيد سخاوتمندانه در حال پرتو افشاني بود. بهروز پشت ميز كارش در حال مطالعه برگه اي بود، كه منشي به او اطلاع داد همسرش پشت خط منتظر است. با تشكر كوتاهي ازاو گوشي را برداشت و صداي گرم و دلپذير همسرش «غزل» را شنيد:
– سلام بهروز جون.
– سلام عزيزم. حالت چطوره؟
– ممنونم تو خوبي. كارها خوب پيش مي ره؟
– البته! چه عجب ياد ما كردي خانوم خانوما!
غزل خنده ي شيريني كرد و گفت:
– به خاطر دلتنگي به جاي اينكه تو حالم رو بپرسي من بايد به تو تلفن بكنم.
بهروز خنديد و جواب داد:
– شوخي كردم به دل نگير لطف كردي عزيزم.
– تلفن كردم بگم امروز زودتر خونه بياي. غزاله و شوهرش با سياوش و همسرش قراره بيان.
– اتفاقي افتاده كه با هم ميان؟! دوباره چه خبره همه رو جمع كردي دور هم.
غزل با خنده پرسيد:
– مگه حتماً بايد خبري باشه كه ما دور هم جمع بشيم؟
– نه! من يك ربع ديگه كارم رو تموم مي كنم ميام.
– ممنونم مواظب خودت باش خدانگهدار.
– چشم.
بهروز با لبخندي گوشي را گذاشت سعي كرد كارهايش را همانطور كه به همسرش گفته بود زود تمام كند و راهي خانه شود.
غزل در خانه نشسته بود و براي سرگرم كردن خودش آلبوم عكس هاي خانوادگي را تماشا مي كرد پس از لحظاتي نگاهي به ساعت انداخت، برخاست و آلبوم را روي ميز گذاشت و به طرف اتاق خواب رفت.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.