بخشی از کتاب:
در بيرون شهر كوفه و در نزديكى رود فرات باغ زيبائى كه اطرافش را درخت خرما احاطه كرده بود و در وسط آن ساختمان مجلّل و زيبايى قرار داشت كه حكايت از بزرگى و توانگرى صاحب آن بود.
در شب چهاردهم يكى از ماههاى فصل پائيز بود، خرماها رسيده بود و ماه از لابلاى درختان خودنمايى مى كرد، صداى قورباغه ها و جيرجير سوسكها سكوت آنجا را بهم مى زد، نسيم خوشى هر از چندگاهى زلف درختان را شانه مى كرد، وجود ساختمانى در اين مكان با آن سكوت آزار دهنده، مبهوت كننده بود، آن خانه كه از سه اطاق تو درتو تشكيل شده و با قالى ها و پشتى هاى گرانبها مفروش شده بود، چراغ كم نورى چهره دختر جوانى را روشن مى كرد كه گيسوانش را پريشان كرده و اشكهايش از چشمانش جارى مى شد و از لباس سياهش فهميده مى شد كه عزادار عزيزى است. او تاريكى و تنهائى را فرصتى مغتنم شمرده تا بار سنگين فقدان دو عزيزى كه در يك روز كشته شده بودند از دل بيرون كند.
قطام كه بود
قطام دختر (شحنة بن عدى (عيسى) از قبيله (رباب) بود صورت زيبايش و جمال دلربايش او را شهره شهر كرده بود به طورى كه او را (ماهروى كوفه) لقب داده بودند، او از كسانى بود كه بعد از واقعه نهروان و كشته شدن برادر و پدرش در زمره مخالفان حضرت على (عليه السّلام) قرار گرفت. قطام دخترى حيله گر، مكار و پيوسته در صدد انتقام جويى از قاتلان پدر و برادرش بود ولى جرأت اظهار آن را در شهر كوفه به علت وجود پيروان و شيعيان على (عليه السّلام) نداشت به ناچار در آن خانه خلوت به نوحه گرى و زارى مى پرداخت.
در آنجا به غير از غلامى كه كارهاى خانه و امور زندگى او را انجام مى داد كسى نبود. بعد از آن مصيبتى كه بر قطام رسيد همه خدمتكاران جز همين غلام سالخورده او را ترك كرده بودند، قطام ايام تنهائى خود را با آن غلام بسر مى برد و با او درد دل مى كرد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.