بخشی از گتاب:
چشمش که به تصویر درون آینه افتاد خندید، خنده ای از سر شوق، اندامش در این لباس چقدر زیباتر دیده می شد. با این بالا تنه چسبان و دامن پرچین که فنرها، پف تورهای آن را بیشتر نشان می داد قوس کمر باریک تر از همیشه به نظر می رسید. تاج مروارید در بین حلقه های بلوطی رنگ موهایش جلوه ای دیدنی داشت و این تور سفید که از پشت سر تا روی شانه اش می افتاد لطافت نیمرخ مهتابی رنگ اش را بیشتر به رخ می کشید. داشت با دقت خودش را برانداز می کرد که در باز شد.
– پروانه، زود باش، همه منتظر تو هستند.
مثل همیشه که در تنهایی با خودش تمرین کرده بود، دو طرف لباسش را آرام گرفت و به راه افتاد. چه احساس غریبی! انگار در هوا قدم برمی داشت. در درون خود نوعی شوق با ترس از آینده احساس می کرد. راهرو کم نور بود اما به محض آنکه قدم به آن محیط روشن گذاشت رقص نورهای رنگارنگ چشمش را زد. همه اینجا بودند. جمعیت به قدری زیاد بود که تشخیص همه آنها امکان نداشت، یا شاید او گیج و منگ به اطراف نگاه می کرد. چه سر و صدایی! چه غوغایی! با آنکه جای سوزن انداختن نبود، حاضرین برایش راه باز کردند. صدای درهم و برهم بعضیها از میان جمعیت شنیده می شد:
– وای که چه خوشگل شدی!
– الهی خوشبخت بشوی.
– مبارک باشد.
– پای هم پیر بشوید.
– کور بشود چشم حسود و بخیل…
و دود اسپند مشامش را پر کرد و نفسش را تنگ کرد. هنوز به جلو می رفت گرچه زمین را زیر پای خود حس نمی کرد. یکی بازویش را کشید و چرخش داد. دور خودش تاب می خورد، عرق کره بود و نفس نفس می زد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.