بخشی از کتاب:
گیسوان تابدارم را تکانی دادم و دسته ای از موهایم را جلوی سینه انداختم. چادرقد یشمی کوچکی بر سرم کردم و جلوی آینه ایستادم. ناباورانه خود را برانداز کردم. چگونه می توانستم به خود بقبولانم که در شانزده سالگی برایم خواستگار آمده است؟ البته به گفته دایه حالا هم برای ازدواج دیر شده بود.
او همیشه می گفت قدیم تر از اینها دخترها نُه سالگی به خانه بخت می رفتند. تازه حق مکتب رفتن را هم نداشتند. چه رسد به اینکه مشق پیانو کنند و گاهی هم بی نقاب با مردها همصحبت شوند. اما من حال و هوای دیگری داشتم که هرگز در ذهن پیر دایه نمی گنجید.
هنوز هوس داشتم که به دنبال هم سالانم از روی بامها بدوم، از حیاط اندرونی به حیاط بیرونی سرک بکشم، شبها سرم را روی پای پدر بگذارم و به آوای قصه های هزار و یک شبش گوش جان بسپارم. یادگاری پیانو که جای خود داشت، زیرا پدر دوست داشت دخترانش هر دو بتوانند در مهمانیهای زنانه عیان و اشراف هم ترازشان پیانو بزنند.
به فکر خواهر، مهتا، افتادم که هنوز در عقد پسردایی مان بود. او از زمانی که به عقد ناصرخان در آمده بود دیگر حال و حوصله نواختن نداشت. دائم در مطبخ کنار سید علی و مرضیه خانوم می نشست تا شاید بتواند آن طوری که مادر می خواهد رموز آشپزی را بیاموزد. البته نه اینکه مادر به فکر اینها نبوده باشد ولی مهتا مثل من هرگز فکر نمی کرد با آن افکار اجازه دهد که او را در هفده سالگی به عقدر ناصرخان درآورند. البته ناصرخان غریبه نبود. او پسر ِ دایی جمشید، برادر بزرگ مادرم بود که قبلاً وزارت امنیه را بر عهده داشت و بیشتر مردم آن زمان از وی حساب می بردند.
با رفتار خشک دایی جمشیدم ناصرخان مردمدار و تحصیل کرده شده بود. چند سالی در فرنگ درس خوانده بود و حال به سفارش پدرش در سفارت فرانسه کار می کرد.
اما نمی دانم چرا احساس می کردم مهتا زیاد به او علاقمند نیست. خودش معتقد بود که روی حرف آقاجان حرف نزده، وگرنه ناصرخان را مانند برادرش دوست می دارد. من نیز این حس او را تصدیق می کردم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.