عطر نفسهای تو

این رمان نوشته « الهه موذنی » می باشد.

خود را این طور معرفی می کند: من الهه موذنی در فرودین 1359 در شهر بیرجند به دنیا امدم و در خانواده تحصیل کرده ای بزرگ شدم پدر من مهندس مخابرات و مادر لیسانس ادبیات است. دختر بزرگ خانه هستم و 2 برادر و 1خواهر دارم.
اولین کتاب موذنی رمان « عطر نفس های تو » است. رمان « مرا دریاب » هم از اوست.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 382 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

گیسوان تابدارم را تکانی دادم و دسته ای از موهایم را جلوی سینه انداختم. چادرقد یشمی کوچکی بر سرم کردم و جلوی آینه ایستادم. ناباورانه خود را برانداز کردم. چگونه می توانستم به خود بقبولانم که در شانزده سالگی برایم خواستگار آمده است؟ البته به گفته دایه حالا هم برای ازدواج دیر شده بود.

او همیشه می گفت قدیم تر از اینها دخترها نُه سالگی به خانه بخت می رفتند. تازه حق مکتب رفتن را هم نداشتند. چه رسد به اینکه مشق پیانو کنند و گاهی هم بی نقاب با مردها همصحبت شوند. اما من حال و هوای دیگری داشتم که هرگز در ذهن پیر دایه نمی گنجید.

هنوز هوس داشتم که به دنبال هم سالانم از روی بامها بدوم، از حیاط اندرونی به حیاط بیرونی سرک بکشم، شبها سرم را روی پای پدر بگذارم و به آوای قصه های هزار و یک شبش گوش جان بسپارم. یادگاری پیانو که جای خود داشت، زیرا پدر دوست داشت دخترانش هر دو بتوانند در مهمانیهای زنانه عیان و اشراف هم ترازشان پیانو بزنند.

به فکر خواهر، مهتا، افتادم که هنوز در عقد پسردایی مان بود. او از زمانی که به عقد ناصرخان در آمده بود دیگر حال و حوصله نواختن نداشت. دائم در مطبخ کنار سید علی و مرضیه خانوم می نشست تا شاید بتواند آن طوری که مادر می خواهد رموز آشپزی را بیاموزد. البته نه اینکه مادر به فکر اینها نبوده باشد ولی مهتا مثل من هرگز فکر نمی کرد با آن افکار اجازه دهد که او را در هفده سالگی به عقدر ناصرخان درآورند. البته ناصرخان غریبه نبود. او پسر ِ دایی جمشید، برادر بزرگ مادرم بود که قبلاً وزارت امنیه را بر عهده داشت و بیشتر مردم آن زمان از وی حساب می بردند.

با رفتار خشک دایی جمشیدم ناصرخان مردمدار و تحصیل کرده شده بود. چند سالی در فرنگ درس خوانده بود و حال به سفارش پدرش در سفارت فرانسه کار می کرد.

اما نمی دانم چرا احساس می کردم مهتا زیاد به او علاقمند نیست. خودش معتقد بود که روی حرف آقاجان حرف نزده، وگرنه ناصرخان را مانند برادرش دوست می دارد. من نیز این حس او را تصدیق می کردم.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “عطر نفسهای تو”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “عطر نفسهای تو”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *