عروس مدینا

این رمان نوشته « مونیکا هیث » می باشد.

از این نویسنده اطلاعات بیشتری در دسترس نیست.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.

با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این کتاب مشتمل بر 224 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

زمانی که براي نخستین بار به دان لري آمدم چون پیش از آن هیچگاه دریا را نشناخته بودم برایم غیر قابل پندار بود که خود را به ناگاه در میان آن بیابم. آنچنان که پیوسته دریا در پیش رویم و صداي شلاق امواجی که بر صخره هاي زیر قصر می خوردند در گوشم باشد.

من با امید ها و انتظارات بسیار به سبب ازدواج با آینیس کوچ هر به دان لري آمده بودم. جزیره اي سنگی که بسان تپه اي از خشکی جدا شده و در نزدیکی ساحل غربی ایرلند قرار داشت. مسافرت شیرینی بود ولی از آن جایی که با یک بیگانه ازدواج کرده بودم از رسیدن به آنجا به ناگاه تمامی امیدهایم از هم پاشیده و ترس بر سراپایم مستولی شده بود.

کنت سن برندان اولري شوهرم زمانی براي نخستین بار به زندگی من پاي گذاشت که دختر عمویم کاترین در حال ورود به اجتماع بود. مجلس جشنی در کلوپ کشتی تفریحی سن موریس برگزار می شد و در آنجا بود که من در کنار

کاترین به مهمانان معرفی شدم.

اگرچه بجز از راه عمویم کوناري که مردي ثروتمند بود با آن مجلس هیچ بستگی اي نداشتم و در واقع من فقط یک خویشاوند فقیر آن خانواده بودم.

نخستین مهمانان وارد شدند و رگبار تحسین و تمجید خانم ها بر سر

کاترین باریدن گرفت. آقایان هم شوق زده و مودبانه براي بوسیدن دست او خم می شدند و کنجکاوانه به من هم نگاهی می کردند. درحالیکه ظاهرم را به خوبی حفظ می کردم به درستی می دانستم که جاي من در آنجا در میان آن همه شور و شوق و شکوه و جلال که به نظرم کاملاً تقلبی می آمد نیست، افکار عجیبی از مغزم می گذشت یاد نامه هاي دوران کودکی، در زمان نوجوانی، خاطرات دور، جنگل هاي سبز و خنک اوهایو، گل بوته هایی که در زیر آن پنهان می شدم، گل هاي معطر، آواي پرنده ها، شادي و هیجان زندگی، به ناگاه چشمانم را به روي تمامی آن روزها بستم و قلبم از لذتی عجیب درهم فشرده شد و هنگامی که چشمانم را دگر باره گشودم، او در زیر دسته گل هایی که از چهار چوب در سالن آویزان بود ایستاده بود، بیگانه اي با موهاي سیاه و با لبخندي مخصوص، که به من خیره مانده بود، ابروان پر پشت و کشیده اش در چهره باد و باران خورده اش خود نمایی می کرد و از چشمانش نیرویی بیرون می جهید که چون مغناطیسی مرا به سوي خود می کشید، من هم به او خیره مانده بودم و بی شک او هم خیرگی مرا آرام آرام، دریافت می کرد، چون با تبسمی که به ناگاه بر لبانش نقش بست به یک باره احساس کردم مثل بچه ها کوچک شده ام.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “عروس مدینا”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “عروس مدینا”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *