عاشقم باش

این رمان نوشته « نجمه پژمان » می باشد.

نجمه پژمان متولد 1357 رفسنجان است. او می گوید: وقتی وارد دوره راهنمایی شدم پی به علاقه ام در درس ادبیات و هنر و تاریخ معاصر بردم، در دبیرستان رشته هنر را انتخاب کردم و به خاطر ذوق و علاقه به نقاشی پیشرفت زیادی در این رشته داشتم و در سن 17 سالگی به عنوان مربی نقاشی در مهد کودک مشغول به کار شدم، پس از 7 سال بعد از آنکه در امتحان ورودی مهدهای کودک پذیرفته شدم اقدام به تاسیس مهد کودک نمودم و از همان زمان شروع به نوشتن شعر و رمان کردم اما در پی چاپ کردن آنها نبودم تا اینکه سه سال پیش با راهنمایی آقای صفری (مدیر کتابخانه ریحانه) با انتشارت علی آشنا شدم و با تحقیقاتی که به عمل آوردن تصمیم گرفتم با این انتشارات بزرگ همکاری داشته باشم به امید آنکه آثارم جایی کوچک در دل خوانندگان باز کند.

این نویسنده کتابهای دیگری مانند هم دارد.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 300 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

به سرعت پله ها را دو تا یکی پیمودم و بی توجه به فاطمه که تو حیاط دبیرستان دنبالم می دوید و فریاد می زد: وایسا دختر باهات کار دارم، راهی منزل شدم. گامهایم را بلندتر برمی داشتم و به سرعت قدمهایم می افزودم، به خاطر عشق، به خاطر وجود نازنینی که داشت از راه می رسید اما نه، حتماً تا به حال رسیده بود.

ناراحت بودم از اینکه چرا نتوانسته بودم به خاطر این امتحان لعنتی به استقبال عزیزترین فرشته زندگیم بروم، دوست داشتن هر چه زودتر به منزل برسم.

شوق دیدار حواسم را پرت کرده بود و بی توجه به عابران پیاده تنه می زدم تا جائی که یکی برگشت و با لحنی پر از تمسخر غضبناک نگاهم کرد و گفت:

– معذرت می خوام که به شما تنه زدم!

بر گشتم و تند نگاهش کردم، انگار من از او طلبکار بودم، درحالیکه سعی می کردم دوباره به خود مسلط شوم خیلی سریع گفتم:

– ببخشید عجله دارم.

و دوباره راهم را در پیش گرفتم. حتماً در دلش کلی بد و بیراه نثارم می کرد.

انگار این راه امروز انتهایی نداشت چون هرچه می رفتم به مقصد نمی رسیدم، خدایا این مسیر طولانی پس کی تمام می شود؟ دلم برایش تنگ شده بود، کمتر از دو هفته می شد که او را ندیده بودم اما انگار برایم سالی گذشته بود!

وقتی بوی محله مان به مشامم رسید نفس راحتی کشیدم و تقریباً تمام طول کوچه را دویدم. خانه ما، در جنوب شهر تهران در یکی از کوچه های قدیمی قرار داشت. در آن محله همه منازل دارای بافت قدیمی بودند، البته ما این اواخر دستی بر سر وروی منزلمان کشیده بودیم که تقریباً نو نوار شده بود.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “عاشقم باش”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “عاشقم باش”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *