بخشی از کتاب:
به سرعت پله ها را دو تا یکی پیمودم و بی توجه به فاطمه که تو حیاط دبیرستان دنبالم می دوید و فریاد می زد: وایسا دختر باهات کار دارم، راهی منزل شدم. گامهایم را بلندتر برمی داشتم و به سرعت قدمهایم می افزودم، به خاطر عشق، به خاطر وجود نازنینی که داشت از راه می رسید اما نه، حتماً تا به حال رسیده بود.
ناراحت بودم از اینکه چرا نتوانسته بودم به خاطر این امتحان لعنتی به استقبال عزیزترین فرشته زندگیم بروم، دوست داشتن هر چه زودتر به منزل برسم.
شوق دیدار حواسم را پرت کرده بود و بی توجه به عابران پیاده تنه می زدم تا جائی که یکی برگشت و با لحنی پر از تمسخر غضبناک نگاهم کرد و گفت:
– معذرت می خوام که به شما تنه زدم!
بر گشتم و تند نگاهش کردم، انگار من از او طلبکار بودم، درحالیکه سعی می کردم دوباره به خود مسلط شوم خیلی سریع گفتم:
– ببخشید عجله دارم.
و دوباره راهم را در پیش گرفتم. حتماً در دلش کلی بد و بیراه نثارم می کرد.
انگار این راه امروز انتهایی نداشت چون هرچه می رفتم به مقصد نمی رسیدم، خدایا این مسیر طولانی پس کی تمام می شود؟ دلم برایش تنگ شده بود، کمتر از دو هفته می شد که او را ندیده بودم اما انگار برایم سالی گذشته بود!
وقتی بوی محله مان به مشامم رسید نفس راحتی کشیدم و تقریباً تمام طول کوچه را دویدم. خانه ما، در جنوب شهر تهران در یکی از کوچه های قدیمی قرار داشت. در آن محله همه منازل دارای بافت قدیمی بودند، البته ما این اواخر دستی بر سر وروی منزلمان کشیده بودیم که تقریباً نو نوار شده بود.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.