بخشی از کتاب:
دیشب دوباره داشتم خواب می دیدم، خواب آن شبي كه رامین رفت. تو خواب هم همون داشتم فكر می كردم چرا رفت؟ ما كه با هم دعوامون نشده بود. یعني چند ماهي بود كه اصلاً جروبحثمون نشده بود، كاري هم نكرده بود كه بهش برخورده باشه و مثل همیشه بره تو لك و قهركنه… پس چرا؟ دلم مي خواست سرش داد بزنم و بپرسم چرا؟ مگه من چه گناهي كردم؟ مگه تقصیر منه؟
بعد تو خواب ناگهاهن خشم و غضبم جایش را به یك جور خونسردي غیر قابل باور داد. با خودم گفتم: رفت كه رفت به درك! مگه خودم چلاقم كه نتونم زندگیمو اداره كنم…
بعد یاد نیما افتادم و دلم یخ كرد. آنقدر یخ كردم كه تمام پوست بدنم مثل پوست مرغهاي پر كنده دون دون شد. با نیما چه می كردم؟ چطوري سر كار می رفتم؟ به كي می سپردمش كه مثل خودم دلش بسوزه؟ بعدش بغض كردم، باید فاتحه كار از بیرون را می خواندم. هیچ جایي نبود كه نیما را بزارم آنجا و با خیال راحت بروم سركار.
پس چطوري باید خرج زندگیمون را می دادم؟ تو همون خواب دلم براي مظلومیتم سوخت و براي تنهایي بي رحمانه ام به گریه افتادم. همان طور كه گریه می كردم دلم براي رامین هم می سوخت كه از خانه رفته و تنها مانده بود. گریه می كردم بي آنكه بترسم كسي صدایم را بشنود، بي آنكه نگران شوم الان همه دلشان خنك می شود، پیش خودشان یا شاید بلند بند می گویند: خود كرده را تدبیر نیست، مگه ما بهت نگفتیم كسي كه صلاحش را نمی دونه حقشه هر چي بكشه…
هر چي گریه می كردم بیشتر دلم سبك می شد. دلم می خواست همون طوري گریه كنم تا آخر دنیا تا وقتي كه راحت و خالي بشوم. اما بعد از خواب پریدم نفس نفس می زدم. صداي نفسهایم آنقدر بلند بود كه بي اختیار با دست روي دهنم را گرفتم تا نیما بیدار نكنم. دلم نمی خواست بدخواب شود آن وقت







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.