بخشی از کتاب:
هر دو سكوت كرده بودند و فقط در گوششان صداي هياهوي شهر پيچيده بود، بالاخره غزل سكوت را شكست و گفت:
– يادت نره شهرزاد فردا اول از همه تو بايد بياي خونمون.
– چشم اما نه اول از همه.
– يعني نمي خواي واسه تولدم كمك كني؟
شهرزاد لبخندي زد و گفت:
– اي ناقلا، داري كاري مي كني كه تو رودربايستي بيفتم اما كور خوندي! از اين خبرا نيست.
– من نمي دونم تو چه علاقه اي به اون خونه داري كه نمي خواي پاتو از درش بزاري، بيرون ول كن دختر اون خونه رو، تا كِي مي خواي عذاب بكشي و هيچي نگي؟ خدا بيامرزه مامانتو، تا وقتي كه زنده بود تمام غصه هاي تو رو به جون مي خريد. اما حالا چي كارت شده از صبح تا شب شده غصه خوردن.
شهرزاد نگاهش را به سنگ فرش خيابان دوخته بود و در افكارش غوطه ور بود، غزل دستانش را فشرد و گفت:
– از دستم ناراحت شدي؟ به خدا از قصد نگفتم. تو خودت بهتر مي دوني كه چقدر دوستت دارم.
– اين چه حرفيه، اما خب اگه تو خونه نمونم بايد كجا برم؟
سپس دست در كيفش كرد و كليدش را بيرون آورد و گفت:
– بفرما تو؟
غزل همراه با لبخند گفت:
– نه، مزاحم نمي شم. خونه كلي كار دارم. فقط فردا يادت نره.
– از اين جهت كه خيالت كاملاً راحت باشه فعلاً خداحافظ.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.