بخشی از کتاب:
وقتی برادرم یوسف شش ساله بود، یک روز از بالای تارمی ایوان خانه مادربزرگ افتاد. تمام سر و صورتش غرق خون شد. شش جای صورتش بخیه خورد. وسط ابروی راستش چنان شکافی برداشت که هنوز هم جایش باقی است.
اما نمرد. با آن جسم ناتوان و کوبیده و آن روح حساس سالها پس از آن حادثه زنده ماند.
من و فرنگیس هر روز اندام نحیف و باندپیچی شده یوسف را بغل می گرفتیم و روی پله های حیاط جلو آفتاب می نشستیم. حرف مردن یا خوب شدن او را می زدیم.
یوسف در اسفند ماه ۱۳۲۰ با یک رماتیسم قلبی خطرناک به دنیا آمده بود. موقع تولد فقط یک کیلو بود. مادرمان وقت زاییدن یوسف مُرد. بابا هم که از کاسبهای بازار بود، در سال دوم تولد یوسف مُرد.
حالا پس از پانزده سال گرچه پزشکان بارها برایم رماتیسم قلبی را تشریح کرده اند، هنوز دقیقاً نمی دانم این مرض چه خوره ای به بدن نحیف یک بچه می اندازد. ولی از تجربه سالهای اول زندگی یوسف می دانم که مرض او و سایر دردهایی که بعدها با آن قاطی شد تمام دوران بچگی اش را تباه کرد. همیشه درد داشت. وزن بدنش همیشه به طور متوسط نصف بچه های عادی هم سن و سالش بود.
وضع روحی یوسف هم به همین دلایل خراب بود. بچه شبح سرگردانی بود که در سایه های دیوار مرگ زندگی می کرد. علاقه شدیدی به جانور و گل و درخت داشت. بزرگترین معاشرتش با بچه های دیگر این بود که بالای درختی می رفت، یا روی لبه بام می نشست، و بازی دیگران را تماشا می کرد. اغلب، یک جوجه کبوتر یا یک بچه گربه توی بغلش بود. « وقتی که به بهشت رفتم اولین کاری که می کنم اینه که از خدا خواهش می کنم کاری بکنه که دیگه آدما نتونن حیوونا رو بکشن. » این یکی از حرفهاش بود. یک حالت دلواپسی و غمزدگی و بیگناهی، و در عین حال امیدواری عجیب و روحیه بازگشت به خدا تمام ساعتهای عمرش را گرفته بود.







bagheminoo –
تشکر از زحمتتون.