بخشی از کتاب:
از داخل عمارت صداي ناله سوزناك زني به گوش مي رسيد. همه كساني كه از كنار عمارت مي گذشتند بجاي آنكه كنجكاوي به خرج دهند بر سرعت گامهايشان مي افزودند و فقط هنگامي كه به اندازه كافي از آنجا دور مي شدند درباره اين ناله با هم گفتگو مي كردند. اهالي محل و حتي مردم نقاط دورتري چون تبريز و اصفهان مي دانستند كه شاهزاده فرخ ميرزا پسر فتحعلي شاه با حرم پر جمعيتش در آنجا زندگي مي كنند و هر چند وقت يكبار قتل دردناكي در آنجا به وقوع مي پيوندد. كساني كه با خواجه هاي حرمسراي شاه و فراشان حكومتي آشنا بودند مي دانستند كه فرخ ميرزا هر دو سه ماه يكبار دختر بخت برگشته اي را به نيت بچه دار شدن به عقد خود در مي آورد و چون به مقصود نمي رسد او را به كام مرگ مي فرستد. ميرزاحيان حكيم باشي مخفيانه به دو سه نفري گفته بود كه شاهزاده عقيم است و كشتن دختران بي گناه و بي پناه دردي از او دوا نمي كند.
همين چند وقت پيش بود كه مختار ماهيگير تور سنگين ماهيگريش را با هزار تقلا و اميد بالا كشيد ولي بجاي شكاري ارزشمند جسد دختر اعتصام خان از خوانين محل را ديد كه سه ماه قبل با تشريفات فراواني به عقد شاهزاده در آمده بود. مختار با وحشت روي جنازه را با علف پوشاند و نزد نشاط كدخداي دهكده رفت و ماجرا را براي او شرح داد. او قبلاً قضيه را از رضوان آغاي خواجه باشي شنيده بود و به مختار گفت از اين موضوع با كسي حرف نزند تا فكري بكند. سپس سوار اسب خود شد و به تاخت به طرف آبادي جاده كنار كه محل اقامت اعتصام خان بود و تا آنجا دو فرسخ فاصله داشت حركت كرد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.