بخشی از کتاب:
دود ملایمی زیر طاق های ضریی و گنبدی کاروانسرای آجیل فروشی ها لمبر می خورد و از دهانۀ جلوخان بیرون می زد. ته کاروانسرا چند باربر در یک پیت حلبی چوب می سوزاندند و گاه اگر جرأت می کردند که دستشان را از زیر پتو بیرون بیاورند تخمه می شکستند. پشت سرشان در جایی مثل دخمه سه نفر در پاتیل های بزرگ تخمه بو می دادند. دود و بخار به هم می آمیخت، و برف بند آمده بود.
همۀ چراغ ها و حتی زنبوری ها روشن بوده و کاروانسرا از دور به دهکده ای در مِه شبیه بود. سمت راست دالان در حجرۀ « خشکبار معتبر» دو مرد به گرمای چراغ زنبوری روی میز دل داده بودند. پشت میز « اورهان اورخانی» نشسته بود و کنارش « ایاز پاسبان ».
ایاز پاسبان پنجشنبه ها به حجره می آمد، روی صندلی بزرگی می نشست و پاهاش را می گذاشت روی چهارپایۀ کوچک. عرق پیشانی اش را پاک می کرد – چه تابستان و چه زمستان – و اگر صندلی بزرگ دَم دست نبود روی یک گونی تخمه می نشست. می گفت:
– من با این هیکل گنده چه جوری روی صندلی کوچک بنشینم، هان؟
اگر می خواست می توانست حتی پدر را با آن همه اُبهت، با دو انگشت بردارد و آویزان کند به چنگک های سقف. صورتی گوشتالو و بزرگ داشت، با سری کوچک و سالکی روی گونۀ چپ، که حالا مثل بقیۀ صورتش چروک خورده بود. یک سیر پسته می خرید و هرچه اصرار می کردند که پولش را ندهد زیر بار نمی رفت. پولش را می داد، پسته ها را مغز می کرد و کنار هم روی میز می گذاشت، بعد یکباره همه را در دهانش می ریخت. آن وقت اورهان می بایست براش یک لیوان آب خنک بیاورد.
پدر خیلی دوستش داشت. هم به خاطر اینکه پاسبان قدیمی شهر بود. و هم برای چیزهای زیادی که می دانست. شرق و غرب عالم توی تو مشتش بود. از هر چیزی سررشته داشت. پدر می گفت:
– این یک آدم معمولی نیست.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.