سمفونی مردگان

این رمان نوشته « سیّد عبّاس معروفی » می باشد.

سیّد عبّاس معروفی رمان‌نویس، نمایشنامه‌نویس، شاعر، ناشر و روزنامه‌نگار ایرانی بود. او فعالیت ادبی را با هوشنگ گلشیری و محمدعلی سپانلو آغاز کرد و در دهه شصت با چاپ رمان سمفونی مردگان در عرصه ادبیات ایران به شهرت رسید.

عباس معروفی در ۲۷ اردیبهشت ۱۳۳۶ در تهران (بازارچه نایب‌السلطنه) در خانواده‌ای بازاری و سنتی زاده شد.
نخستین آموزگار او در نویسندگی محمد محمدعلی بود. به واسطه آشنایی با وی، با محمدعلی سپانلو و از آن طریق، با هوشنگ گلشیری آشنا شد.

عباس معروفی علاقه زیادی به صادق هدایت داشت. رمان پیکر فرهاد معروفی، نوعی ادای دیِن به هدایت است.
او پنج ‌شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۱ در ۶۵ سالگی درگذشت.

این رمان مشتمل بر 408 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

دود ملایمی زیر طاق های ضریی و گنبدی کاروانسرای آجیل فروشی ها لمبر می خورد و از دهانۀ جلوخان بیرون می زد. ته کاروانسرا چند باربر در یک پیت حلبی چوب می سوزاندند و گاه اگر جرأت می کردند که دستشان را از زیر پتو بیرون بیاورند تخمه می شکستند. پشت سرشان در جایی مثل دخمه سه نفر در پاتیل های بزرگ تخمه بو می دادند. دود و بخار به هم می آمیخت، و برف بند آمده بود.

همۀ چراغ ها و حتی زنبوری ها روشن بوده و کاروانسرا از دور به دهکده ای در مِه شبیه بود. سمت راست دالان در حجرۀ « خشکبار معتبر» دو مرد به گرمای چراغ زنبوری روی میز دل داده بودند. پشت میز « اورهان اورخانی» نشسته بود و کنارش « ایاز پاسبان ».

ایاز پاسبان پنجشنبه ها به حجره می آمد، روی صندلی بزرگی می نشست و پاهاش را می گذاشت روی چهارپایۀ کوچک. عرق پیشانی اش را پاک می کرد – چه تابستان و چه زمستان – و اگر صندلی بزرگ دَم دست نبود روی یک گونی تخمه می نشست. می گفت:

– من با این هیکل گنده چه جوری روی صندلی کوچک بنشینم، هان؟

اگر می خواست می توانست حتی پدر را با آن همه اُبهت، با دو انگشت بردارد و آویزان کند به چنگک های سقف. صورتی گوشتالو و بزرگ داشت، با سری کوچک و سالکی روی گونۀ چپ، که حالا مثل بقیۀ صورتش چروک خورده بود. یک سیر پسته می خرید و هرچه اصرار می کردند که پولش را ندهد زیر بار نمی رفت. پولش را می داد، پسته ها را مغز می کرد و کنار هم روی میز می گذاشت، بعد یکباره همه را در دهانش می ریخت. آن وقت اورهان می بایست براش یک لیوان آب خنک بیاورد.

پدر خیلی دوستش داشت. هم به خاطر اینکه پاسبان قدیمی شهر بود. و هم برای چیزهای زیادی که می دانست. شرق و غرب عالم توی تو مشتش بود. از هر چیزی سررشته داشت. پدر می گفت:

– این یک آدم معمولی نیست.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “سمفونی مردگان”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “سمفونی مردگان”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *