بخشی از کتاب:
مارتا چند لحظه اي پيش از آمدن پروفسور به تهيه ناهار و پختن غذا مشغول شده بود.
من با خودم گفتم اگر عمويم گرسنه باشد بدجوري اوقاتش تلخ شده است او هر وقت گرسنه بماند صبر و طاقتش را از دست مي دهد و بي اختيار مي شود. مارتاي بيچاره كه درب اتاق را نيمه باز كرده بود با ناراحتي پرسيد:
– هنوز پروفسور ليدن براك اينجا هستند؟
گفتم:
– بله مارتا، ولي اگر ناهار آماده نيست، نگران نباش. هنوز ساعت يك و نيم است.
مارتا گفت:
– پس چرا پروفسور به منزل بازنگشته اند؟ نگاه كنيد، اينجا هستند. من بايد بروم. شما به پروفسور توضيح بدهيد كه چرا من رفته ام. خواهش مي كنم آقاي آكسل، فراموش نكنيد.
مارتا به آشپزخانه برگشت و من تنها ماندم.
اين واقعيت را مي دانم كه از آن نوع آدمهايي نيستم كه بتوانم پروفسورهاي عصباني و بي حوصله را خوش اخلاق كنم و به آنها آرامش بدهم. در اين خيال بودم كه آهسته خودم را به طبقه بالا برسانم و به اتاقم بروم كه صداي باز شدن در را شنيدم. سنگيني قدم هاي پروفسور راه پله را تكان داد و بزرگ خانواده ما خودش را از اتاق ناهار خوري يكراست به اتاق مطالعه رساند. در راه، عصايش را كه با خود مي برد به گوشه اي انداخت و كلاه سفيدش را روي ميز گذاشت. مرا صدا كرد و گفت:
– آكسل، دنبالم بيا.
و پيش از آنكه تكاني بخورم پرسيد:
– هنوز اينجا نيامده اي؟
با عجله به اتاق مطالعه جناب ايشان رفتم. بي آنكه بخواهم تظاهر كنم بايد بگويم پروفسور ليدن براك مرد خوبي بود، ولي هرچه زمان مي گذشت بيشتر به صورت يه آدم غيرمعمولي درمي آمد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.