بخشی از کتاب:
با هزار دردسر یک صندلی خالی در پشت ستونِ پهنی در انتهای سالن پیدا کردم و نشستم. از آنجا ورودی مسافران پیدا بود. تابلوی نمایشگر اطاعت پرواز هم در سمت راستم قرار داشت. با آنکه می دانستم کسی به استقبال او نمی آید، عینک دودی پهنی زده بودم تا شناخته نشوم. چشمم به ورودی بود و دلم زیر و رو می شد. هوا سرد بود، اما انگار همه بخاری های موجود در سلولهای بدنم به طور ناگهانی از زیر پوستم بیرون زده بود که داشتم شُرشُر عرق می ریختم. دلواپسی موهومی به دلم چنگ می زد و حال خودم را نمی فهمیدم. سر درنمی آوردم سرخوشم یا دلتنگ! شاید از تصمیم ناگهانی خود غافلگیر شده بودم که پس از سالها آزار یکهو دلم هوای دیدنش را کرده بود.
تا تلفن همراهم زنگ زد در کیفم را باز کردم و دکمه خاموش را فشار دادم، دلم نمی خواست تمرکزم به هم بریزد یا کسی چیزی بگوید که مردد شوم. حرکات ِچشم انتظاران در پشت دیوار شیشه ای بلند شبیه افکار من بود. سردرگم و گیج. جیغ و داد بچه ها بیداد می کرد. با آنکه تصمیم گرفته بودم که گذشته فکر نکنم گریز از خاطرات تلخ و شیرین که عمری عذابم داده بود کاری سخت و ناممکن به نظر می رسید.
در گیر و دار انتظار کشیدن و سرک کشیدن به این سو و آن سو به یاد کله شقی همیشگی خودم افتادم که حتی حاضر نبودم نامش را از دهان کسی بشنوم و آن روز با تصمیمی شتاب زده به فکر خط کشیدن بر روی همه نابسامانیهای گذشته افتاده بودم!
بیشتر خاطرات خوش و قول و قرارهای شیرین و از یاد نرفتنی من و امیر در خانه مادربزرگ اتفاق افتاده بود وحوادث ساده و گاه پیچیده خانوادگی باعث جدایی ما شد. راز پیمان شکنی او پانزده سال تمام مثل بختک روی سینه ام سنگینی کرده بود و نمی دانستم آیا می توانم آن همه اندوه و دلخوری را از ذهنم دور کنم و آزاد شوم؟
لحظه ها کندتر از همیشه می گذشت، انگار میل به جدا شدن از هم را نداشتند و با بی انصافی منتظر بودند پشیمانی به دلم راه پیدا کند و از خیر دیدنش بگذرم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.