بخشی از کتاب:
با نگاهی به آدرسی که در دست داشتم، مطمئن شدم که نشانی را درست آمده ام. پس اینجا خانه مورثی دایی بود! همان خانه ای که مادر خاطرات شیرین زیادی از آن داشت و در ایام دلتنگی های خود بارها از اینجا حرف زده بود و هر بار هم با اشک و حسرت.
با یاد مادر اندوهی گنگ در جانم نشست، کاش حالا مادر اینجا کنارم بود. آن وقت هر دو با شادمانی از ابتدا تا انتهای کوچه باغ زیبایی را که پیش رو داشتم می دویدیم و آوای شادی سر می دادیم. اما نه، مادر اینجا بود، در تمام سالهایی که من در کویت زندگی کردم او اینجا بود و از این بودن هم مسلماً کمال رضایت را داشت. اینجا زادگاه و وطن او بود و چه کسی از بودن در وطن خود احساس رضایت نمی کند؟
یک بار دیگر به نشانی نگاه کردم و بعد لبخند زنان آن را در کیف گذاشتم. نسیم خنک و روح نوازی که می وزید به همراه خود عصر سکرآور گلهای محبوبی و یاس را می آورد و شامه را نوازش می داد، صدای گنجشک های شاد و سرمست که در میان شاخه های انبوه درختان سرو و چنار در غوغا بودند، همهمه ای مطبوع و رویائی را ایجاد می کرد. اینجا ایران بود، زادگاه مادم و من احساس می کردم که در طول تمامی این سالهای دور تا چه اندازه آرزوی دیدن این کشور را داشتم.
خانه دایی در نیمه راه کوچه بود و حصار دور تا دور خانه با انبوه درختان تاک و پیچکهای رونده ای که با شیطنت به هر سو دویده و گاه سرکی کشیده بودند تزئین شده و منظره ای بدیع و زیبا را خلق بودند. رو به روی در کرم رنگ خانه که عاری از هر گونه گرد و غباری بود ایستادم وبا سرگردانی به اطراف نگریستم و هیچ زنگ یا کلونی که بتوان با آن به در کوبید و ساکنین خانه را از حضور منتظری در پشت در بسته با خبر کرد وجود نداشت، با دقت به دور بر نگاه کردم شاید تمام ساکنین خانه با کلید در را باز می کردند اما آیا برای مواقع خاص همچون موقعیتی که من گرفتار آن شده بودم تدبیری نیندیشیده بودند؟







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.