بخشی از کتاب:
شهر به خواب عميقي فرو رفته بود. احساس مي كنم تنها رهگذر نيمه شب اين شهر درندشت من بودم و بس صدايي جز صداي امواج دريا خصوصاً در آن زمان كه به اسكله كنار ساحل برخورد مي كرد به گوش نمي رسيد. رقص اين امواج دهشتناك را كه در تاريكي شب محو مي گشت مي نگريستم. منظره مهيج و غم انگيزي بود. در زير نور ماه تنها چراغ روشن سالن كناري نشسته بودم و به صداي امواج دريا گوش مي كردم، امواجي كه به من هشدار مي داد تا از زندگي نهراسم و بارهاي سنگين آن را بر روي دوش خود تحمل كنم.
در خانواده ما مصائب و مشكلات را ظواهر ساختگي ذهن مي خواندند و اين از عقل و ديد من به دور بود. هيچگاه سوالي پيدا نكردم كه برايش پاسخي يافته باشم. پرسشهايم هميشه نامفهوم و گمنام بود و اينبار هم نيز اين چنين: كه آيا شيرين گنه كار بود؟
شك و ترديد در وجودم رخنه كرده بود تا اين وسوسه را در خود پديد آورم كه آيا او يك مجرم است و به من كه دوستدارش بودم خيانت كرده؟
هيچگاه براي اين پرسش پاسخي نيافتم و… هميشه در تصورم اينگونه مي پنداشتم كه در دنيا بانواني وجود دارند كه بدون شك اشخاص بدي نيستند اما ناخواسته بدي را به طرف مردان خود سوق مي دهند اينان به هر چه دست مي زنند، تراژدي مي سازند كه شايد براي خيلي ها جذابيت داشته باشد.
*****
از روي صندلي كنار شومينه بلند شدم و به طرف پنجره رفتم. پرده هاي نارنجي ضخيمي كه بر روي پنجره هاي سالن آويزان بود را به كناري زدم. چند لحظه از پشت پنجره به درياي تاريك و غول آسا نگاه كردم. كمي ترسيدم. نگاهم را به تابلو نقاشي آشنايي انداختم. با صداي پارس گويا كه جلوي پايم لم داده بود سعي كردم تشويش را از افكار خود دور كنم. به سمت يخچال رفتم كمي نان برش دار و تن ماهي براي گوبا پيدا كردم، مثل اينكه حسابي گرسنه اش شده بود. با استشمام بوي ماهي صداي پارسش به بلندا رسيد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.