بخشی از کتاب:
همان طور که در سکوت و آرامش به حرفهای مامان گوش می دادم جزئیات صورتش را از نظر گذراندم. هنوز هم به اندازه گذشته زیبا و دلفریب بود. یک دفعه دلم به حالش سوخت! داشت تلاش می کرد متقاعدم کند اشتباه می کنم. دستش را با محبت نوازش کردم و به عقب تکیه دادم. دخترم را در آغوش کشید و مصرانه گفت:
– لااقل به آینده این بچه فکر کن! این طفل معصوم چه گناهی کرده؟ من جداً تو رو عاقل تر این حرفها می دیدم غزل! آخه تو چطور دلت میاد زندگیت رو به خاطر یک مشت حرف تباه کنی؟ دخترجون زندگی زن و شوهری همینه! همیشه که نباید شیرین باشه! این کشمکش ها هم به نوعی لازمه! من مطمئنم افشین هم یه جورایی پشیمونه! دست از این یکدندگی بردار و از خر شیطون پیاده شو!
با لبخندی غمزده گفتم:
– واقعاً شما اینجوری فکر می کنید مامان؟ اگه دخترتون نبودم فکر می کردم لابد نمی دونید چی به من گذشته! مامان شما بهتر از هر کسی می دونید در طول این سالها چه فشارهایی رو تحمل کردم اون وقت چطور ممکنه به قول شما به خاطر یک مشت حرف زندگیم رو تباه کنم؟ نکنه خیال می کنید سیری زده زیر دلم؟ نه مامان! حقیقت اینه که من و افشین دیگه نمی تونیم زیر یه سقف سر کنیم و این چیزی نیست که من حالا فهمیده باشم! می دونید؟ زندگی ما مثل یک ظرفه که به مرور زمان از ناراحتی های ریز و درشت پر شده و حالا دیگه داره سر میره!
دستی از محبت بر سر دخترم سحر کشیدم و گفتم:
– شاید اینجوری واسه این طفل معصوم هم بهتر باشه! در واقع ما با زندگی در کنار هم داریم اونم رنج می دیم زور که نیست مامان! بعضی از آدمها نمی تونند با هم زندگی کنند. وقتی هم به اینجا می رسه درستش اینه که بی دردسر از سر راه هم برن کنار. چرا فکر می کنید طلاق بدترین راهه؟
مامان با جدیت گفت:
– اما آخرین راه هم نیست.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.