روی جاده نمناك

این رمان نوشته « خدیجه قاسمی (آوا) » می باشد.

خدیجه قاسمی (آوا)، در بهار سال 1340 در روستایی از جنوب خراسان به دنیا آمد. چون پدرش پیش از تولد او برای کار به تهران رفته بود و قصد بازگشت نداشت لذا شش ماهه بود که برای همیشه به تهران کوچ کرد. خیلی زود ازدواج کرد اما به تحصیل ادامه داد و مقطع کارشناسی را در رشته ادبیات فارسی به اتمام رسانید. او در خانواده ای تحصیل کرده زندگی می کند. او دو دختر و دو پسر دارد و دختر بزرگ او، همانند مادرش، نویسنده، مترجم و ترانه سرا است.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 440 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

قبل از اینکه ساعت زنگ بزند، بیدار شدم، دلشوره عجیبی داشتم و خوابم نمی برد. آن روز اولین اجراي کارمان بود. با اینکه چند ماه زحمت کشیده و تمرین کرده بودیم، اما من هنوز دچار دلهره بودم و می ترسیدم نتوانم به درستی از عهده ي اجراي نقشم بر آیم.

همه ي بچه ها سرجایشان ایستاده بودند، من که نقش سلمانی را بازي می کردم، درست جلوي صحنه روبروي جمعیت باید دراز می کشیدم و ناله می کردم. خوشبختانه در پرده ي اول دیالوگ زیادي نداشتم اما با این حال از همه ي بچه ها مضطرب تر بودم. امیر کنارم آمد و به من لبخند زد.

– آروم باش ایلیا، مگه می خواي نقش اتللو رو بازی کنی؟ باید اینجا دراز بکشی و ناله کنی، فقط همین.

امیر به زهره که قرار بود نقش همسر سلمانی را بازي کند، اشاره می کرد.

– تو که آماده یی؟

زهره سرش را تکان داد و لبخند زد. اما او هم برعکس قیافه ي آرامش، مضطرب بود. او در آن لباس محلی زیبا و بانمک به نظر می رسید.

امیر هم که خودش نقش حکیم را بازي می کرد، لباس پوشیده و در حالی که آرام از صحنه خارج می شد، اشاره کرد تا پرده کنار برود. قرار بود صحنه کاملاً تاریک باشد و سالن با نور ملایمی روشن باشد تا کنجکاوي تماشاگران براي دیدن روي صحنه بیشتر تحریک شود و کم کم به صحنه نور داده بشود و از نور سالن کم شود. از وحشت نفسم را در سینه حبس کردم. پرده آرام آرام کنار رفت و ناگهان خودم را روبروی جمعیتی که سالن را پر کرده بود، دیدم.

انگار همه به من خیره شده بودند. دهانم از اضطراب خشک شد. سعی می کردم به کسی نگاه نکنم، اما درست روبرویم در ردیف اول دختري بسیار زیبا، با چشمانی درشت و عسلی و لبخندي دلفریب به من نگاه می کرد. چیزي در دلم فرو ریخت. مثل مار کبري مرا افسون و اسیر چشم هایش کرده بود. به سختی نفس می کشیدم. قدرت تکان خوردن نداشتم. انگار تمام اجزاي بدنم فلج شده بود. حتی نمی توانستم صداي نفس هایم را بشنوم. اما صداي تپش قلبم انگار در تمام سالن پیچیده بود. عرق کرده بودم.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “روی جاده نمناك”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “روی جاده نمناك”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *