بخشی از کتاب:
قبل از اینکه ساعت زنگ بزند، بیدار شدم، دلشوره عجیبی داشتم و خوابم نمی برد. آن روز اولین اجراي کارمان بود. با اینکه چند ماه زحمت کشیده و تمرین کرده بودیم، اما من هنوز دچار دلهره بودم و می ترسیدم نتوانم به درستی از عهده ي اجراي نقشم بر آیم.
همه ي بچه ها سرجایشان ایستاده بودند، من که نقش سلمانی را بازي می کردم، درست جلوي صحنه روبروي جمعیت باید دراز می کشیدم و ناله می کردم. خوشبختانه در پرده ي اول دیالوگ زیادي نداشتم اما با این حال از همه ي بچه ها مضطرب تر بودم. امیر کنارم آمد و به من لبخند زد.
– آروم باش ایلیا، مگه می خواي نقش اتللو رو بازی کنی؟ باید اینجا دراز بکشی و ناله کنی، فقط همین.
امیر به زهره که قرار بود نقش همسر سلمانی را بازي کند، اشاره می کرد.
– تو که آماده یی؟
زهره سرش را تکان داد و لبخند زد. اما او هم برعکس قیافه ي آرامش، مضطرب بود. او در آن لباس محلی زیبا و بانمک به نظر می رسید.
امیر هم که خودش نقش حکیم را بازي می کرد، لباس پوشیده و در حالی که آرام از صحنه خارج می شد، اشاره کرد تا پرده کنار برود. قرار بود صحنه کاملاً تاریک باشد و سالن با نور ملایمی روشن باشد تا کنجکاوي تماشاگران براي دیدن روي صحنه بیشتر تحریک شود و کم کم به صحنه نور داده بشود و از نور سالن کم شود. از وحشت نفسم را در سینه حبس کردم. پرده آرام آرام کنار رفت و ناگهان خودم را روبروی جمعیتی که سالن را پر کرده بود، دیدم.
انگار همه به من خیره شده بودند. دهانم از اضطراب خشک شد. سعی می کردم به کسی نگاه نکنم، اما درست روبرویم در ردیف اول دختري بسیار زیبا، با چشمانی درشت و عسلی و لبخندي دلفریب به من نگاه می کرد. چیزي در دلم فرو ریخت. مثل مار کبري مرا افسون و اسیر چشم هایش کرده بود. به سختی نفس می کشیدم. قدرت تکان خوردن نداشتم. انگار تمام اجزاي بدنم فلج شده بود. حتی نمی توانستم صداي نفس هایم را بشنوم. اما صداي تپش قلبم انگار در تمام سالن پیچیده بود. عرق کرده بودم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.