بخشی از کتاب:
دختر در لباسی سرتاسر سفید روبروي پنجره ایستاد. آسمان هنوز روشن بود اما فضاي داخل اتاق تاریک. از تاریکی اتاق دلش گرفت. به دورتادور اتاق نگریست. چقدر خالی بود! آنقدر خالی و تاریک که باز دلش گرفت. اشک در چشمانش حلقه زد. دو روزي بود که دفتر خاطراتش رو می خواند. از همان ابتدا تا همین دیروز. خسته بود، آنقدرخسته بود که دیگر سرش هم بر روي بدنش سنگینی می کرد.
چند روزي بود که نخوابیده بود و چشمانش تاب مقاومت نداشتند و پلکهاي سنگینش اصرار به پائین آمدن داشتند. دوست داشت براي همیشه چشمهایش را روي هم می گذاشت و دیگر هیچگاه آن را باز نمی کرد. باید به همه این سختیها و روزهاي کسل کننده و یکنواخت پایان می داد. زندگی دیگر برایش ارزش ماندن نداشت.
از کنار پنجره دور شد و روي موزائیک هاي کف اتاق نشست و به لیوان و کیسه قرصهایی که روبرویش بود، چشم دوخت. دستش را دراز کرد و لیوانی که قرصها راداخل آن حل کرده بود برداشت. بار دیگر به اتاق نگریست. چه روزها و شبهایی را که تنها در این اتاق سرد به امید بازگشتش گذرانده بود و ناامیدي بعداز ناامیدي!
از جا برخاست و به سمت دفتر خاطراتش رفت و بار دیگرآن را گشود.
21 آذر: باز هم تنها هستم. او هنوز نیامده.
28 آذز: همچنان چشم به راهم.
30 آذر: پیشانی ام از ضربه اي که به در خورده شکافته شده و خون از آن جاري است.
دیگر تحمل خواندن این مطالب را هم نداشت. به سرعت برگه هاي دفتر خاطرات را پاره کرد و به هوا پاشید. چند دقیقه بعد اطرافش پر بود از نوشته هاي ریز و درشت که از شبهاي تنهائیش سخن گفته بود. کاغذي را از روي زمین برداشت و متن آن را خواند. اشک حسرت از دیدگانش پائین چکید. کاغذ را در دست مچاله کرد و دستش را براي برداشتن لیوان دراز کرد. باید خود را از این همه درد آسوده می کرد. دیگر توان مقاومت نداشت. لیوان را به دهانش نزدیک کرد و لاجرعه نوشید. جام شوکران از دستش به زمین افتاد و او کم کم به خواب عمیقی فرو رفت.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.