بخشی از کتاب:
بامداد یک روز بهاریست، هوا آکنده از عطر گلها و اکسیژن فراوان، قرص خورشید، ملایم و مطبوع، شناور در توده ي زرینی در فضا، خود را از سینه ي آبی تهران بالا می کشد. بوي گل مریم که در گلدان بزرگی دسته شده، فضاي هالِ خانه مجلل و اشرافی آقاي سماکان را خوشبوتر و بهاري تر کرده است. در وسط سالن بزرگ خانه که همه اشیاء و مبلهاي ایتالیائی و سایر وسایل تزئینی از شفافیت برق می زند، دو دختر جوان، شیک پوش، معطر و هر دو خواهر به راستی زیبا اما به گونه اي متفاوت، به نوبت برابر آینه بزرگ قدي ایستاده و مجموعه ي زیبایی هاي خود را براي چندمین بار از نظر می گذرانند و بنا به خوي و خصلت جوانی ناراضی به نظر می رسند.
– مادر! فدات شم اون روژ لب که بابا از پاریس سوغاتی آورده بود کجاست؟ باز این نادي خانم به اسباب توالت من تجاوز کرده!
مادر، فرنگیس خانم، لاغر و کمی کشیده در لباس خانه، با نرمش خاص زنان میانسال اشرافی از طبقه ي دوم پایین می آید.
– باز که شما دو تا خواهر یکی به دو می کنین! خدا را شکر که خودتون هر سال دو سه بار از کیش تا لندن و پاریس هر چی دلتون می خواد می خرین، من نمی دونم چرا باز هم به میز توالت هم، چی چی گفتین؟ آه گفتین تجاوز می کنین!
دخترها مادر وسواسی همیشه مضطرب خود را که از پله ها می لغزد و می آید تماشا می کنند. نیلوفر، دختر بزرگتر لب هاي گوشت آلود و خوش طرحش را جمع می کند و سوت بلندي می کشد:
– مادر! فدات بشم. چقدر امروز ناز شدي.
مادر نگاهی دزدانه به سراپاي خودش می اندازد. حتی در سنین بالا هم زنان از تعارف هاي این چنینی لذت می برند.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.