بخشی از کتاب:
مات و مبهوت چشم به دهان پسرعمو رسول دوخته بود که داشت با آب و تاب خبر معاون سیاسی شدن آقا نعیم را تعریف می کرد و از او متعجب تر خانم و آقای رازقی بودند که با نگاه ناباور خود به رسول چشم دوخته بودند. نعیم و معاون سیاسی؟! رسول وقتی از سخن باز ایستاد رو به عمویش کرد و پرسید:
– شما هم باورتان نمی شود، بله؟
عمو گفت:
– در کارایی او که شک نداریم اما چطور بی خبر و بی مقدمه؟
رسول با صدا خندید و گفت:
– اگر غیر از این بود جای تعجب داشت. برای نعیم هم شب جادویی به وقوع پیوست و یک شبه معاون شد.
خانم رازقی گفت:
– چند روز دیگر هم می شنویم که او با دختری از بزرگان مملکتی ازدواج کرده.
رسول گفت:
– باید هم همین باشد. برای او و امثال او تثبیت شغل و آینده در درجه اول اهمیت است و بعد به ترتیب مسائل دیگر.
سودابه از همسرش پرسید:
– پس عشق و دوست داشتن؟
رسول بار دیگر با صدا خندید و گفت:
– نردبان طلایی ترقی برای مرد سیاسی عشق است.
اما به ناگه از کلام خود پشیمان شد و با نگاه عذرخواه به « رز » گفت:
– همه این طور نیستند و استثنا هم وجود دارد.
عمو پرسید:
– حالا کجا هست؟
رسول گفت:
– گمان می کنم یکی دو سالی ترکیه باشد و بعد بنا بر مصلحت هر جا که پیش آید خوش آید.
رز از اتاق که بیرون رفت رسول رو به دیگران گفت:
– نخواستم مقابل رز این خبر را بگویم اما شنیده ام که او تا قبل از رفتن باید ازدواج کند و بعد به همراه همسرش راهی شود.








دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.