بخشی از کتاب:
سرانجام روز موعود فرا رسید و من به دعوت استاد از کرج رهسپار تا با همسرش آشنا شده و به داستان زندگی او گوش فرا دهم. خانه استاد در یکی از محلات قدیمی شمیران واقع شده و من خیلی زود آن را در میان آن همه خانه مدرن و اشرافی باز شناختم، زیرا استاد گفته بود خانه اش در میان خانه های شیک و لوکس آنجا وصله ناجوری است. ولی به نظر من تنها خانه آن محیط بود که روح و اصالت داشت.
به محض ورود به خانه، همسر استاد چنان گرم و پرشور پذیرایم شد که خیلی زود با او مأنوس شدم و احساس کردم که دوستی قدیمی را بعد از سالها باز یافته ام.
وقتی فنجان چایی را گذاشت مقابلم گذاشت و رو به رویم نشست، از آنجا توانستم او را به خوبی ببینم، چهره اش گندمگون بود، با چشمانی درشت و سیاه که بیننده را مسحور خویش می ساخت. موهای بلند و مشکی و مواجی داشت با گردنی بلند و دهان و بینی کوچک و خوش ترکیب. نمی دانم چرا گمان کردم قبلاً او را دیده ام. در آن لحظه زیاد به مغزم فشار آوردم تا به یاد بیاورم او را کجا دیده ام. آیا مدل نقاشی استاد نبود؟ با شنیدن اینکه چایتان سرد نشود از فکر کردن پیرامون این موضوع خارج شدم.
« ساده » تبسمی کرد و گفت:
– استاد قبلاً راجع به شما صحبت کرده و گفته که نویسنده هستید و قصد دارید نحوه آشنایی من و ایشان و زندگی مشترکمان را موضوع کتاب جدید خود قرار دهید. گفتم:
– این باعث افتخار من است هر چند که در کار نویسنگی تبحری ندارم، اما تمام کوشش خود را به کار می بندم تا بتوانم حق مطلب را اداء کنم. استاد گفت من کتابهای شنا را خوانده ام و یقین دارم که از عهده ان بر خواهید آمد. به هر حال تا زیاد ننویسدید نمی توانید نویسنده موفقی شوید. من به سهم خود ضعف نوشته های شما را می بخشم و امیدوارم که ساده هم همین کار را بکند. خانم با تکان دادن سر حرف استاد را تائید کرد.
استاد از جا برخاست و گفت:
– من با اجازه شما می روم تا به کارهایم برسم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.