در پایان شب

این رمان نوشته « تکین حمزه لو » می باشد.

تکین حمزه ‌لو نویسنده و مترجم معاصر ایرانی در 22 فروردین سال 1356 در تهران متولد شد. او در رشته مهندسی نرم‌افزار دانشگاه آزاد اسلامی تحصیل کرده است.

 او علاوه بر نویسندگی دستی بر هنر دارد و در رشته‌های نقاشی رنگ روغن و آبرنگ و مینیاتور تعلیم دیده است.

او تاکنون 19 اثر در کارنامه‌ی ادبی خود ثبت کرده است که تنها یکی از آنها با نام محکوم به نیستی از نویسنده‌ کانادایی، جوی فیلدینگ (Joy Fielding) ترجمه شده است.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 436 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

از شدت سرما و رطوبت چشم گشودم. لرزه ای از سرما بدنم را فرا گرفت. طبق معمول پتو رو از رویم کنار زده و مثل جنینی در شکم مادر، روی تخت گلوله شده بودم. به سرعت پتو را دور خودم پیچیدم و آنقدر در همان حال ماندم که از شدت گرما، عرق از ریشه موهایم جوشید. هوا تاریک بود. یک نوع تاریکی پر از حیله و دروغ! از آن نوع تاریکی هایی که آدم را سردرگم می کرد و باعث می شد احساس حماقت کند، چون معلوم نبود صبح است یا بعداز ظهر؟ قبل از غروب است یا بعد از طلوع؟

سر جایم دراز کشیدم و به دقت گوش دادم. صدای مبهم و آشنای موج های دریا که محکم خودشان را به ساحل می کوبیدند و بعد به سرعت عقب نشینی می کردند، در فضا می پیچید. این صدا چنان قوی و آشنا بود که همه صداهای دیگر را کم رنگ می کرد ولی با دقت زیاد می شد صدای جیغ مرغان دریایی و آواز مرد بومی را در دور دست، تشخیص داد.

از جایم بلند شدم و روی تخت نشستم. هوا مرطوب بود، آنقدر که لباس خوابم به تنم چسبیده و طرح هیکلم روی تخت، چروک خورده بود. گیج و منگ از جام بلند شدم. این قرصهای خواب بد جوری مرا اذیت می کرد، ولی چاره ای هم نداشتم و بدون کمک آن قرصهای ریز درخشان سفید رنگ، تا صبح از فکر و خیال بیچاره می شدم، آنقدر در جایم غلت می زدم که بدنم خسته و کوفته می شد و صبح از شدت سردرد، کور می شدم. ولی با این قرصها، سرم را روی بالش می گذاشتم و به خوابی فرو می رفتم که شبیه مردن بود. بدون هیچ رویا و کابوسی، بدون هیچ غلت و تکانی، بدون هیچ فکر و خیالی! صبح ها با منگی و رخوتی که سراسر بدنم را فرا می گرفت و رعشه ای که درونم را می لرزاند از خواب بیدار می شدم. تا ساعتها دهانم مزه ای تلخ و گس می داد. چشمهایم تار می دید و سرم دوران داشت، اما باز راضی بودم. دلم می خواست همین طور گیج و منگ و کرخت باقی بمانم. آنقدر منگ که نتوانم فکر کنم، آنقدر گیج که چیزی یادم نیاید و آنقدر کرخت که نتوانم از جایم بلند شوم.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “در پایان شب”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “در پایان شب”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *