بخشی از کتاب:
از شدت سرما و رطوبت چشم گشودم. لرزه ای از سرما بدنم را فرا گرفت. طبق معمول پتو رو از رویم کنار زده و مثل جنینی در شکم مادر، روی تخت گلوله شده بودم. به سرعت پتو را دور خودم پیچیدم و آنقدر در همان حال ماندم که از شدت گرما، عرق از ریشه موهایم جوشید. هوا تاریک بود. یک نوع تاریکی پر از حیله و دروغ! از آن نوع تاریکی هایی که آدم را سردرگم می کرد و باعث می شد احساس حماقت کند، چون معلوم نبود صبح است یا بعداز ظهر؟ قبل از غروب است یا بعد از طلوع؟
سر جایم دراز کشیدم و به دقت گوش دادم. صدای مبهم و آشنای موج های دریا که محکم خودشان را به ساحل می کوبیدند و بعد به سرعت عقب نشینی می کردند، در فضا می پیچید. این صدا چنان قوی و آشنا بود که همه صداهای دیگر را کم رنگ می کرد ولی با دقت زیاد می شد صدای جیغ مرغان دریایی و آواز مرد بومی را در دور دست، تشخیص داد.
از جایم بلند شدم و روی تخت نشستم. هوا مرطوب بود، آنقدر که لباس خوابم به تنم چسبیده و طرح هیکلم روی تخت، چروک خورده بود. گیج و منگ از جام بلند شدم. این قرصهای خواب بد جوری مرا اذیت می کرد، ولی چاره ای هم نداشتم و بدون کمک آن قرصهای ریز درخشان سفید رنگ، تا صبح از فکر و خیال بیچاره می شدم، آنقدر در جایم غلت می زدم که بدنم خسته و کوفته می شد و صبح از شدت سردرد، کور می شدم. ولی با این قرصها، سرم را روی بالش می گذاشتم و به خوابی فرو می رفتم که شبیه مردن بود. بدون هیچ رویا و کابوسی، بدون هیچ غلت و تکانی، بدون هیچ فکر و خیالی! صبح ها با منگی و رخوتی که سراسر بدنم را فرا می گرفت و رعشه ای که درونم را می لرزاند از خواب بیدار می شدم. تا ساعتها دهانم مزه ای تلخ و گس می داد. چشمهایم تار می دید و سرم دوران داشت، اما باز راضی بودم. دلم می خواست همین طور گیج و منگ و کرخت باقی بمانم. آنقدر منگ که نتوانم فکر کنم، آنقدر گیج که چیزی یادم نیاید و آنقدر کرخت که نتوانم از جایم بلند شوم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.