بخشی از کتاب:
– رؤيا! اين عكس كيه؟
– عكس؟!
چرخى زد و نگاه حاكى از حيرتش را به چشم من دوخت. لحظه اى احساس كردم رنگ از چهره اش پريد. اما ازتك و تا نيفتاد. صورت سفيد و گوشت آلودش را پوزخندى تمسخرآميز از هم باز كرد و گفت:
– عكس دوستم ناهيد است، چطور او را نشناختى؟
اين بار نوبت من بود با چشمانى از حدقه بيرون زده نگاهش كنم. تقريباً داد زدم:
– عكس ناهيد!؟! خيال كردى من خرم؟ عكس يك پسر را از عكس يك دختر تشخيص نمى دهم؟ تو مى گويى ناهيد…
نگذاشت به حرفهايم ادامه دهم، عكس را از توی دستم كشيد بيرون و با لودگى گفت:
– عكس دوستم است، خيالت راحت شد؟
توقع نداشتم به جای اينكه از لو رفتن اين قضيه ناراحت و آشفته شود، با چنين صراحت لحن و به همين سادگى بيان اعتراف كند كه…
– چی؟ عکس دوستت؟ خوشم باشد… چه پررو! خجالت هم نمی کشد. من
اگر جای تو بودم از خجالت آب می شدم می رفتم توی زمین… تازه آن هم با چه وقاحتی!…
گستاخانه به میان حرفهایم پرید:
– نه، لازم نیست به من بگویی اگر جای من بودی چنین و چنان می شد. من خودم خوب می دانم که تو در تمام طول عمرت یک دوست نداشتی و تا به حال هم حتی با یک پسر آشنایی پیدا نکرده ای!
در این لحظه صورتش از خشم برافروخته و گلگون شده بود و طوری به من تذکر می داد و خط و نشان می کشید، انگار من چند سالی از او کوچکترم و مرتکب عمل خبطی شده ام که حالا داشت به عنوان خواهر بزرگتر ارشادم می کرد.
– خوب می دانم وقتی چشمت به پسری بیفتد تا چه حد دست و پایت را گم می کنی و چنان رنگ از رخسارت می پرد که انگار بیمار تالاسمی هستی!… اوه ریحانه… من واقعاً دلم به حالت می سوزد که حتی اگر بخواهی هم نمی توانی به یک پسر روی خوش نشان بدهی!







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.