بخشی از کتاب:
رامش که هنر ساعتها حرف زدن و چیزی نگفتن از صفتهای بارزش بود به قول خودش برای اینکه شوهر را از عالم انجماد بیرون بکشد خود را به مقصود برساند، لحن کلامش را مخملی کرده بود. زبان چرب و نرم او برای شوهری چون بهنام زبان چندان آشنایی نبود ولی به رغم تصنعی بودنش برای مردی که طی شانزده – هفده سال زندگی مشترک به جز نامزدی و چند ماه اول زندگی بقیۀ سالها را خاروزارهای دل پشت سر گذاشته بود و احساسات پُر شورش بی آنکه در بستری مناسب به جریان بیفتد و ایجاد لذت بکند به دست انداز افتاده بود غنیمتی به شمار می آمد. و حالا در فضایی که شادی شکننده ای در آن موج می زد احساس خوبی داشت.
بهنام مردی آرام، بی آزار و نرم خو بود و مثل خیلیها موقعیت زندگی او را شرطی کرده بود.
همه دوستش داشتند و او بی آنکه از جا تکان بخورد همه جا بود. در قلب همه. این هنر ناپیدایش بود. سلطۀ سحرانگیزی که نزد همه محبوبش می کرد. این روحیه و این نوع شخصیت دلخواه بسیاری از زنها بود. اما برای رامش که همچون توده ای پر حرارت و به هم فشرده، با طغیانی جادویی و غیر قابل درک، در زمرۀ افراد برونگرا قرار می گرفت، نه تنها دلخواه نبود بلکه غیر قابل تحمل
هم بود. بین آن دو تضاد گیرایی وجود داشت.
رامش با زیبایی کولی وارش از همان سنین بلوغ نگاه ها را به سوی خود جلب می کرد. چشمان کشیده و سیاه و چهرۀ سپید و گونه های برجسته و گلرنگش زیبایی گول زننده ای داشت که همه را اغوا می کرد. بهنام در آن چشمهای درشت و بیمناک، طرح سرگردانی خود را می دید. آن دو در سن پایین ازدواج کرده بودند. در سنی که هیچ کس نمی تواند ادعا کند ازدواجش از روی عقل و منطق صورت گرفته است.
بهنام قبل از به پایان رساندن دورۀ سربازی به رامش دل بست و در تمام دوران خدمت در آرزوی به پایان رساندن آن دوران فرسایشی، دلش به نامه های عاشقانه و کودکانۀ او گرم بود.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.