بخشی از کتاب:
از وقتي به ياد دارم هميشه در دلشوره و اضطراب به سر مي بردم و هر لحظه منتظر يك خبر بد بودم. دلم شده مثل يك كلاغ سياه شوم، دائم بال بال مي زنه و صداش مثل غار غار كلاغ گوشهام رو اذيت مي كنه. كنار پنجره ايستاده ام و در انتظار مرد خانه ام هستم. كمي آن طرف تر به پسرم نگاه مي كنم كه با اسباب بازي جديدش سرگرمه. سرش را بلند مي كنه و با نگاه قشنگ پر از شيطنتش بهم مي خنده و با خنده هاي نازش بهم مي فهماند كه مامان نگران نباش بابا خيلي زود از راه مي رسه.
نمي دانم امروز چرا دلم مي خواهد گذشته را مرور كنم. زماني كه يك دل عاشق و شوريده داشتم به وسعت تمام دنيا. كله شق بودم و فوق العاده ديوونه ولي عاشق و بي قرار. تازه ديپلم گرفته بودم و علاقه اي به ادامه تحصيل نداشتم و اگر حقيقت را گفته باشم تا اينجا هم به اجبار پدرم خوانده بودم. پدر علاقه داشت براي ادامه تحصيل بروم خارج از كشور. به اصرارش در يكي از مؤسسات معتبر زبان خارجي (انگليسي- فرانسه) ثبت نام كرده بودم هر چند علاقه چنداني به فراگيري اين زبان ها نداشتم و انگليسي از همه بيشتر. دليلش هم معلم زبان بود و بس، خانم مسني بود با قيافه اي خشن با يك عينك قاب پهن سياه و فوق العاده منضبط و بَد اخلاق كه آدم را از هر چي زبان انگليسي بود، متنفر مي كرد. با من از همه بيشتر لج بود، چون هميشه خدا كم كاري مي كردم و حواسم داخل كلاس نبود و فكر و ذكرم پيش شادمهر پسرعموم بود.
شادمهر مسابقۀ اتومبيل راني داشت و من بيشتر وقت ها كنارش بودم. هر دوي ما علاقه زيادي به اتومبيل راني و مسابقات رالي داشتيم. دومين تفريح ما بعد از مسابقات رالي مهماني و پارتي هاي رقص بود.
از بچگي تنها همبازي و دوست من همين شادمهر بود. دختر بودم ولي هيچ كاريم شباهت به دختران امروزي نمي داد. پدر مي گفت كمال همنشيني با شادمهر در من اثر كرده.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.