باران عشق

این کتاب نوشته « افسانه نادریان » می باشد.

افسانه نادریان درباره خود می گوید: سال 1353 در تهران به دنیا اومدم. متولد دومین روز از اولین ماه سومین فصل خدا هستم. عاشق فصل تولدم پاییز و عاشق شعر و کتابم.
از بچگی کتاب خواندن بهترین زنگ تفریحم بود و کتاب که می دیدم به قول معروف چشمانم برق می زد. به دلیل علاقه ام به رشته های هنری تصمیم به انتخاب رشته گرافیک در دبیرستان گرفتم ولی در رشته علوم اجتماعی وارد دانشگاه آزاد شدم با اینکه رشته مورد علاقه ام نبود ولی سرنوشتم این طور می خواست که من بعد یکی دو ترم چنان علاقه مند شوم که هیچوقت از انتخابم پشیمون نشدم چون فقط خدا بود که منو در این راه قرار داد.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر ۵50 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

روي نيمكت گوشه حياط نشسته بودم. پرنده خيال را پرواز داده بودم به گذشته كه صداي زنگ در مرا از آن دورها به نيمكت، پاييز و حال برگرداند. در را خودم باز كردم. هميشه اميدوار بودم پشت در كسي كه آرزوي دوباره ديدنش را داشتم ایستاده باشد. اين بار هم مثل هميشه انتظار بيهوده اي بود چون پستچي بسته اي را از كيفش بيرون آورد و پرسيد:

– منزل آقاي ايزدي؟

وقتي سرم را پايين آوردم دوباره پرسيد:

– خانم محبت ايزدي؟

اين بار زبانم از تعجب باز شد و گفتم:

– بله، خودم هستم.

بسته را به دستم داد و دفترش را جلويم گشود و گفت:

– لطفاً اينجا را امضا كنيد.

وقتي دوباره وارد حياط شدم بسته در دستم بود. آن را زير و رو كردم تا اسم يا آدرسي از فرستنده پيدا كنم. هيچ اسمي نوشته نشده بود، تنها آدرس گيرنده كه آدرس خانه ما بود و يك كدپستي از فرستنده روي بسته درج شده بود. با عجله بسته را باز كردم. داخل بسته دو دفتر بود، يكي با جلد سفيد و ديگري آبي روشن كه مرا به ياد چيزي مي انداخت. روي نميكت نشستم تا فكرم را متمركز كنم. جرقه اي در ذهنم روشن شد. دفتر آبي دفتر خاطرات خودم بود. دفتر ديگر را باز كردم خطش ناآشنا بود. با ديدن دوباره دفتر خاطراتم بعد از اين همه سال آنقدر هيجانزده شدم كه دفتر سفيد رنگ را كنار گذاشتم و دفتر خاطراتم را باز كردم. دلم مي خواست خاطرات گذشته را كه اين همه مدت به دنبالش بودم بخوانم. گذشته حالا روبرويم بود.

روزي كه شروع به نوشتن خاطراتم كردم مثل يك تصويري روشن دوباره جلوي چشمانم نمايان شد. چطور اين چند سال همه چيز از خاطرم پاك شده بود؟ شايد چون خودم نمي خواستم به خاطر بياورم ولي حالا لازم بود، حالا بايد تصميم مهمي براي آينده ام مي گرفتم. بايد همه چيز را دوباره به ياد مي آوردم.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “باران عشق”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “باران عشق”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *