بخشی از کتاب:
روي نيمكت گوشه حياط نشسته بودم. پرنده خيال را پرواز داده بودم به گذشته كه صداي زنگ در مرا از آن دورها به نيمكت، پاييز و حال برگرداند. در را خودم باز كردم. هميشه اميدوار بودم پشت در كسي كه آرزوي دوباره ديدنش را داشتم ایستاده باشد. اين بار هم مثل هميشه انتظار بيهوده اي بود چون پستچي بسته اي را از كيفش بيرون آورد و پرسيد:
– منزل آقاي ايزدي؟
وقتي سرم را پايين آوردم دوباره پرسيد:
– خانم محبت ايزدي؟
اين بار زبانم از تعجب باز شد و گفتم:
– بله، خودم هستم.
بسته را به دستم داد و دفترش را جلويم گشود و گفت:
– لطفاً اينجا را امضا كنيد.
وقتي دوباره وارد حياط شدم بسته در دستم بود. آن را زير و رو كردم تا اسم يا آدرسي از فرستنده پيدا كنم. هيچ اسمي نوشته نشده بود، تنها آدرس گيرنده كه آدرس خانه ما بود و يك كدپستي از فرستنده روي بسته درج شده بود. با عجله بسته را باز كردم. داخل بسته دو دفتر بود، يكي با جلد سفيد و ديگري آبي روشن كه مرا به ياد چيزي مي انداخت. روي نميكت نشستم تا فكرم را متمركز كنم. جرقه اي در ذهنم روشن شد. دفتر آبي دفتر خاطرات خودم بود. دفتر ديگر را باز كردم خطش ناآشنا بود. با ديدن دوباره دفتر خاطراتم بعد از اين همه سال آنقدر هيجانزده شدم كه دفتر سفيد رنگ را كنار گذاشتم و دفتر خاطراتم را باز كردم. دلم مي خواست خاطرات گذشته را كه اين همه مدت به دنبالش بودم بخوانم. گذشته حالا روبرويم بود.
روزي كه شروع به نوشتن خاطراتم كردم مثل يك تصويري روشن دوباره جلوي چشمانم نمايان شد. چطور اين چند سال همه چيز از خاطرم پاك شده بود؟ شايد چون خودم نمي خواستم به خاطر بياورم ولي حالا لازم بود، حالا بايد تصميم مهمي براي آينده ام مي گرفتم. بايد همه چيز را دوباره به ياد مي آوردم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.