بادبادك باز

این رمان نوشته « خالد حسینی » می باشد.

خالد حسینی (زاده ۴ مارس ۱۹۶۵ در کابل) پزشک پیشین و نویسنده افغان – آمریکایی است. عمده‌ی شهرت وی بابت نگارش دو رمان بادبادک‌باز و هزار خورشید تابان است. آخرین رمانهای او « و کوهستان به طنین آمد » و « دعای دریا » هستند که به فارسی نیز ترجمه شده‌اند. حسینی ساکن ایالات متحده است و آثار خود را به زبان انگلیسی می‌نویسد.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.

با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این کتاب مشتمل بر 438 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

در يك روز سرد ابري زمستان 1975 در دوازده سالگي شخصيتم شكل گرفت. دقيقاً آن لحظه يادم مانده؛ پشت چينه ي مخروبه اي دولا شده بودم و كوچه ي كنار نهر يخزده را ديد مي زدم. سالها از اين ماجرا مي گذرد، اما زندگي به من آموخته است آنچه درباره ي از ياد بردن گذشته ها مي گويند درست نيست. چون گذشته با سماجت راه خود را باز مي كند. حالا كه به گذشته برمي گردم، مي بينم تمام اين بيست و شش سال به همان كوچه ي متروك سرك كشيده ام.

يكي از روزهاي تابستان گذشته دوستم رحيم خان از پاكستان تلفن كرد. از من خواست به ديدنش بروم. گوشي در دست توي آشپزخانه بودم و مي دانستم فقط رحيم خان پشت خط نيست. اين گذشته ام بود. با گناه هايي كه كفاره اش را نداده ام. در حاشيه ي شمالي پارك گلدن گيت قدمي پس از اينكه گوشي را گذاشتم، رفتم تا كنار درياچه ي اسپركلز (Spreckels) بزنم. آفتاب اول بعد از ظهر روي آب مي درخشيد و دهها زورق بازيچه روي آب بود و نسيم خنكي آنها را پيش مي راند. سر بلند كردم و جفتي بادبادك در انتهاي غربي پارك خيلي بالاتر از درخت ها بر فراز آسيابهاي بادي مي رقصيدند؛ مثل يك جفت چشم كنار هم بودند و با هم پايين و بالا مي رفتند و از بالا به سانفرانسيسكو، شهري كه حالا خانه ام شده، نگاه مي كردند. ناگهان صداي حسن در سرم پيچيد: جانم هزار بار فدايت. حسن، بادبادك باز لب شكري.

كنار بيد مجنوني روي يكي از نيمكتهاي پارك نشستم. به فكر حرفي افتادم كه رحيم خان پيش از گذاشتن گوشي تقريباً براي چاره جويي گفت. هنوز راهي براي جبران مافات هست. به آن بادبادك هاي جفتي نگاه كردم. ياد بابا افتادم. ياد علي، كابل. ياد آن زندگي افتادم كه تا زمستان 1975 از سر گذرانده بودم و از آنجا همه چيز عوض شد و از من چيزي ساخت كه امروز هستم.  

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “بادبادك باز”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “بادبادك باز”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *