بخشی از کتاب:
مي خواهم عشق را منكر شوم، مي خواهم عشق را بي معنا بخوانم، مي خواهم تنها معني عشق را درد و رنج و تب بدانم. مي خواهم بگويم عشق درد و رنجي بيش نيست و عشق به معناي واقعي هرگز يافت نمي شود. نمي خواهم، نه ديگر هيچ نمي خواهم چون ديگر عشقي در ميان نيست، انگيزه اي هويدا نيست پس چرا…
همه چيز با يك سرگيجه ساده شروع شد. قبر كوروش كبير با تمام عظمت و شكوه و جلالش پيش رويم بود و من در آستانه پلكان ورودي تخت جمشيد غرق در توضيح و تفسير تاريخ كهن ايران باستان براي گروهي از مسافران بودم كه به قصد گشت و گزار و گذراندن اوقاتي خوش براي تفريح و گردش كشور زيبايمان را انتخاب كرده بودند كه ناگهان همه چيز در برابر چشمانم سياه و تاريك شد و لحظه اي احساس كردم تعادلم را از دست دادم، دور خودم چرخيدم و نقش بر زمين شدم.
صداي همهمه اطرافيانم را كه هر يك قصد كمك به من داشتند را مي شنيدم. حس مي كردم كه يكي از آنان مرا در آغوشش گرفته و شانه هايم را مي مالد و ديگري آرام صدايم مي زند و با دست صورتم را تكان مي دهد. ولي گويي قدرت و توانايي هرگونه عكس العملي نشان دادن در برابر اعمال آنان از من گرفته شده بود و ياراي آن را نداشتم كه از خود واكنشي نشان دهم.
نمي دانم چقدر طول كشيد تا با يك نفس عميق و مقداري آب كه به صورتم ريخته شد چشمانم را باز كردم و توانستم دورتادور خود و اطرافيانم را كه با نگراني به من چشم دوخته بودند ببينم و با لبخندي مهرباني شان را پاسخ دهم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.