بخشی از کتاب:
دوشنبه بیست آذر ماه و ساعت دو و پنجاه دقیقه بود. آن ساعت ریاضی داشتیم. تا یادم می آید همیشه سر زنگ ریاضی نیم ساعت آخر که می رسید کلافه می شدم. آنقدر به ساعت نگاه کردم که صدای فریبا بغل دستی ام در آمد:
– سپیده چکار می کنی؟ مرتب حواسم رو پرت می کنی.
پاسخی ندادم چون حق با او بود. همیشه فکر می کردم ساعت ریاضی خیلی طول می کشد، آنقدر با اعداد و ارقام کلنجار رفته بودم که کم مانده بود کتاب و دفترم را از پنجره بغل میزم به بیرون پرتاب کنم. با کشیدن نفس عمیقی سرم را بالا کردم. دبیر ریاضی با موشکافی و دقت به حرکات عصبی ام نگاه می کرد. چون زیر دید دبیر بودم، آرام نشستم و سعی کردم با دقت بیشتری مسئله ریاضی را حل کنم.
ناگهان صدای خانوم دبیر را شنیدم که مرا مخاطب قرار داد و گفت:
– خانم فراهانی اگر اشکالی دارید می توانید بپرسید.
تا آمدم لب باز کنم صدای زنگ دبیرستان بلند شد و من به خاطر اینکه مجبور نباشم موضوع را دنبال کنم، با لبخندی گفتم:
– اشکالی ندارم متشکرم.
و کتابم را بستم.
بچه ها با سر و صدا کیف و کتابهایشان را جمع می کردند. طبق معمول هر روز با میترا از مدرسه بیرون آمدیم. درحالیکه هوای بیرون را استنشاق می کردم به میترا گفتم:
– ببین چقدر در حق ما ظلم می کنند و تا این ساعت گرسنه و تشنه نگهمون می دارند.
میترا سر تکان داد و گفت:
– نه که تا الان چیزی نخوردی!
مثل او سرم رو تکان دادم و گفتم:
– بله بله یادم افتاد، حرص و جوش، ریاضی و تاریخ…
در همان لحظه چشمم به ماشین پراید امیر برادر میترا افتاد و به میترا گفتم:
– مثل اینکه امروز با من همسفر نیستی.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.