امانت عشق

این رمان نوشته « فریده شجاعی » می باشد.

فريده شجاعي متولد 1348 در تهران، نويسنده آثاري چون: «شب بي‌ستاره»، « امانت عشق »، « پروين »، « پدر »، « زير سايه بخت »، « زندگي يعني چكيدن ».

اين نويسنده معتقد است که: داستان بايد در ذهن نويسنده مثل يك بناي ساختمان شكل بگيرد. اول بايد چهارچوب داستان ساخته شود تا بتوان اجزاي ديگر را بر آن پايه استوار كرد. او می گوید: داستان‌هايي كه من مي‌نويسم، بين هشت ماه تا دو سال طول مي‌كشد. داستان اگر پايه مناسبي نداشته باشد، سقوط مي‌كند.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 537 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

دوشنبه بیست آذر ماه و ساعت دو و پنجاه دقیقه بود. آن ساعت ریاضی داشتیم. تا یادم می آید همیشه سر زنگ ریاضی نیم ساعت آخر که می رسید کلافه می شدم. آنقدر به ساعت نگاه کردم که صدای فریبا بغل دستی ام در آمد:

– سپیده چکار می کنی؟ مرتب حواسم رو پرت می کنی.

پاسخی ندادم چون حق با او بود. همیشه فکر می کردم ساعت ریاضی خیلی طول می کشد، آنقدر با اعداد و ارقام کلنجار رفته بودم که کم مانده بود کتاب و دفترم را از پنجره بغل میزم به بیرون پرتاب کنم. با کشیدن نفس عمیقی سرم را بالا کردم. دبیر ریاضی با موشکافی و دقت به حرکات عصبی ام نگاه می کرد. چون زیر دید دبیر بودم، آرام نشستم و سعی کردم با دقت بیشتری مسئله ریاضی را حل کنم.

ناگهان صدای خانوم دبیر را شنیدم که مرا مخاطب قرار داد و گفت:

– خانم فراهانی اگر اشکالی دارید می توانید بپرسید.

تا آمدم لب باز کنم صدای زنگ دبیرستان بلند شد و من به خاطر اینکه مجبور نباشم موضوع را دنبال کنم، با لبخندی گفتم:

– اشکالی ندارم متشکرم.

و کتابم را بستم.

بچه ها با سر و صدا کیف و کتابهایشان را جمع می کردند. طبق معمول هر روز با میترا از مدرسه بیرون آمدیم. درحالیکه هوای بیرون را استنشاق می کردم به میترا گفتم:

– ببین چقدر در حق ما ظلم می کنند و تا این ساعت گرسنه و تشنه نگهمون می دارند.

میترا سر تکان داد و گفت:

– نه که تا الان چیزی نخوردی!

مثل او سرم رو تکان دادم و گفتم:

– بله بله یادم افتاد، حرص و جوش، ریاضی و تاریخ…

در همان لحظه چشمم به ماشین پراید امیر برادر میترا افتاد و به میترا گفتم:

– مثل اینکه امروز با من همسفر نیستی.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “امانت عشق”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “امانت عشق”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *