بخشی از کتاب:
دخترک دست مادرش را کشید و گفت:
– مامان مهتاب، اون بالا رو نگاه کن چه قشنگ می چرخه!
زن به جایی که دخترک اشاره می کرد، نگاه کرد و گفت:
– آره عزیزم، اون ساعت پروازها و ورود و خروج هواپیماهارو نشون میده.
زن برگشت حرکت کند که محکم به شخصی برخورد کرد و گفت:
– ببخشین عذر می خوام، پاتون درد گرفت؟
وقتی سرش را بالا گرفت، مردی را دید حدود پنجاه ساله، درشت اندام با موهای تقریباً سفید. هر دو لحظاتی به هم خیره شدند. عاقبت مرد گفت:
– شما دردتون گرفت، من حواسم به ساعت پرواز بود.
زن گفت:
– منم به تابلو نگاه می کردم که سرم گیج رفت. به هر حال ببخشین.
دوباره صدای مرد را شنید که گفت:
– خواهش می کنم، مهم نیست.
مهتاب به صدای گرم و چشمان سیاه و نافذ مرد فکر می کرد. چقدر صدا به نظرش آشنا می آمد! با خود گفت: « یعنی همون صداست که سال ها تو ذهنم نگهش داشتم؟ عجب نگاه قشنگی داشت! چه مهربون به نظر می رسید! »
مرد همراه مهتاب گفت:
– مهتاب چرا ماتت برده این آقا کی بود باهاش حرف می زدی؟
زن دستپاچه گفت:
– نمی دونم، بهش تنه زدم عذرخواهی کردم.
مرد با بداخلاقی گفت:
– این عذرخواهی بود یا درد دل؟
سپس با غیظ به مرد نگاه کرد و مرد نگاهش را از او گرفت.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.