رمان یک لحظه روی پل

این رمان نوشته « ر. اعتمادی » می باشد.

رجب ‌علی اعتمادی (۳۰ بهمن ۱۳۱۲ – ۲۱ تیر ۱۴۰۲) مشهور به ر. اعتمادی نویسنده، رمان‌نویس و روزنامه‌نگار اهل ایران بود. وی به خاطر نوشتن رمانهای عامه‌پسند شهرت داشت. اعتمادی بنیان ‌گذار و سردبیر اولین مجله با مخاطب ویژه نسل جوان ایران بود. از او 28 اثر چاپ شده است. سبک کتابهای وی عشقی، اجتماعی و عرفانی است.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 274 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

آن روز هوای تهران گرم و چسبنده بود. خرداد تهران همیشه گرم است مگر اینکه باران ببارد و آن سال باران نباریده بود. درختان تناور خیابان پهلوی که همیشه در سراسر تابستان سبز هستند آن سال هنوز نیمه دوم بهار بود که خمیازه های گرم و خشک می کشیدند. من روی پله های سکو مانند مدرسه نشسته بودم و بیخیال به در ورودی دبیرستان نگاه می کردم.

آنها به من گفته بودند که نتیجه امتحان را آن روز چهار بعدازظهر اعلام می کنند ولی من از ساعت یک بعدازظهر به مدرسه آمده بودم.

بابای پیر مدرسه با غرولند همیشگی در پهن مدرسه را به رویم گشود. هنوز هیچکس نیامده بود و من هم از بچه ها خبری نداشتم. پیراهن مردانه پوشیده بودم اما بوی عطر مخصوصی که همیشه می زدم نشان می داد که غیر از موی بلند بوی عطر زنانه هم می دهم!…

دیگر حوصله نداشتم خودم را شاگرد مدرسه بدانم، حتی برای اولین بار زیر ابرویم را برداشته بودم. همین موضوع پدرم را کلی عصبی و ناراحت کرد. اما مادرم فاطمه خانم که من او را همیشه فافاجون صدا می کنم بدون یک کلمه حرف فقط با نگاه مغرورانه اش عمل مرا در برداشتن زیر ابرو تأیید کرد. دخترش حالا دیگر بزرگ شده بود و او سخت به خود می بالید.

درست نمی دانم چرا باید سه ساعت زودتر به مدرسه می آمدم، حتی ساعتی که بابای مدرسه در را به رویم گشود گفت:

– ثری خانم زود اومدین!

باز هم نتوانستم جواب درستی برای عجله احمقانه ام بدهم.

عمارت مدرسه و کلاسها جور مخصوصی با من غریب و بیگانه بود. مدرسه ما در کنار یکی از خیابانهای مشهور تهران لمیده است. با آجرهای قرمز و در آهنین بزرگ یادگار دوره خاصی است که مدرسه دخترانه آنقدر کم بود که اسم و آدرس مدرسه ما را هر تهرانی از حفظ می دانست…

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “رمان یک لحظه روی پل”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “رمان یک لحظه روی پل”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *