بخشی از کتاب:
می دانم این شعر مال کدام شاعره خوب شهر آمِرست ایالات متحد است، و چه کسی آن را یک یکشنبه صبح در یک جای خوب برایم می خواند. اما امروز نه.
امروز، این اولین پروازم در کشور افسانه ای گل و بلبل از تهران – به – اهواز است: دوم شهریور سال خداوندگاریِ یکهزار و سیصد و چهل و دو هجری خورشیدی. و اولین ملاقاتم با اولین شاگردم در صنعت نفت ایران، در مناطق نفتخیز.
امروز ضمناً شنیدم از بدترین موقع های گرم و خیلی شرجی آخر تابستان خوزستان هم هست… و برای من در پایان در سالِ نفس گیر در تهران امریکایی – شانزه لیزه ای شده، در اوج روزگار سلطنت شاهنشاه محمدرضا پهلوی آریامهر و شهبانو فرح… و خودم پس از نُه سال تحصیلات و غیره در امریکا، و بازگشت تلخ از واشنگتن دی. سی. برای همین است که نمی خواهم، یا امروز نمی خواهم برگردم، و به صورت هیولای سِرتِق گذشته ای نگاه کنم.
پرواز چارتر شرکتی « فرندشیب » هلندی است، مال کسنرسیوم نفت ایران، که محمدرضاشاه پهلوی پس از انقلاب ملی شدن نفت و کودتای علیه دکتر مصدق به کمک انگلستان و چند کشور خارجی عَلَم کرده است. طیاره قرار است فاصله تهران – اهواز، یا در واقع تهران – کوت عبدالله را در عرض یک ساعت و چهل دقیقه انجام دهد (چون شهر اهواز هنوز فرودگاه ندارد).
پس از چند دقیقه که آسمان تهران را پشت سرگذاشته ایم، من دارم از روی صندلی کنار پنجره ام صحاری خشک و بی آب و علف را نگاه می کنم، که خانم مهماندار شیک با مینی ژوپ و گاری نوشابه می آید و می پرسد چه میل دارم. به گاری فلزی اشاره می کند.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.