بخشی از کتاب:
به زور رخت خوابم را روي زمين پهن كردم و افتادم. تا آمدم چشمم را روي هم بگذارم، صداي محبوبه در آمد:
– مرضي؟
غريدم:
– زهرمار!
صدايش از بالاي سرم مي آمد، حتماً باز از تختش آويزان شده بود:
– تو رو خدا! 5 دقيقه!
– فردا صب بگو!
صدايش دور شد: باشه فردا نگي اين كيه بهت زنگ مي زنه ها!
مثل فنر از جا پريدم:
– باز چه غلطي كردي؟
– باز؟ من تا حالا چكار كردم؟
كنارش روي تخت دراز كشيدم:
– هيچ كار، حالا بگو چه گلي به سرم زدي؟
پشتش را كرده بود به من و آرام حرف مي زد:
– به خدا نمي دونم شماره امو از كجا آورده… دو روزه صب و شب زنگ مي
زنه، اصرار مي كنه باهاش حرف بزنم.
آهي كشيدم:
– خب باهاش حرف بزن، چارتا دري وري بش بگو، ول مي كنه!
– دري وري بش گفتم، به نظرش بامزه اومد.
از تختش پايين آمدم:
– باشه، فردا كه زنگ زد، گوشي رو بده به من، كاري مي كنم كه بامزگي از يادش بره!
همين كه سرم را روي بالش گذاشتم خوابم برد.
يا پيغمبر! اين ديگر چه بلايي بود؟! سرم را بين بالش گذاشتم و بالش را روي گوش هايم فشار دادم، ولي هنوز هم صدايش را مي شنيدم، جيغ كشيدم:
– دست از سرم بردار!







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.