بخشی از کتاب:
همان طور که سوزن گرامافون را از روی صفحه گرد و بَرّاقش جدا می کرد چشمان گیرا و جذاب و نمکینش را همراه با لبخند ملیح و دوست داشتنیش تحویلم داد و مرا که در عالم موسیقی بنان غرق شده بودم از عالم هپروت بیرون کشید. درحالیکه روی صندلی گهواره ای لمیده بود شمد کشمیر آنقوره را روی زانوانش با وسواسی خاص مرتب کرد و به شعله زیبا و رنگارنگ آتشی که از شومینه بر می خاست مات و مبهوت خیره ماند. انگار اصلاً در این عالم سِیر نمی کرد. آثار زیبایی هنوز هم به نحو محسوسی در چهره اش هویدا بود. چشمان شوخ طبع و گیرا، بینی ظریف و باریک قلمی، لبان نازک و خوش حالت قیطانی و پوستی گندمگون که بیشتر به برنزه می زد.
باورش کمی برایم سنگین بود. تا آنجایی که شنیده بودم چیزی حدود شصت سال از بهار زندگی اش می گذشت. قبل از اینکه به دیدنش بیایم فکر می کردم با زنی پیر و فرتوت رو به رو خواهم شد اما به هیچ وجه این گونه نبود. شاید هم معجره عشق او را اینگونه جوان نگه داشته بود. از قدیم شنیده بودم که آدم عاشق همیشه زنده دل و جوان خواهد ماند اما هیچگاه باور نکرده بودم. هر چه بیشتر به چهره اش دقیق می شدم چیزی بیشتر از چهل و پنج سال نمی توانستم تخمین بزنم و این مسئله فوق العاده برایم جذاب و غیرقابل باور بود. ژست خاصی در لحن صحبت کردنش بود که ناخودآگاه آدم را مجذوب صدای گرم و گیرایش می کرد.
ناخودآگاه چشمان مشتاقم به اطراف چرخید. همه چیز در نوع خود تمیز و مرتب و با سلیقه چیده شده بود. اغلب وسایل قدیمی و عتیقه در جای جای این ویلای شیک و قدیمی و دنج به چشم می خورد. چراغهای رومیزی پایه برنجی با حبابی سفید و بزرگ که انعکاس نور نارنجی رنگش ناخودآگاه آدم را به پنجاه شصت سال پیش می کشاند.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.