بخشی از کتاب:
از هفت هشت سالگی یادم می آید هر وقت سر خاک پدر می رفتیم، مادر به جای اینکه سر مزارش فاتحه بخواند، ناسزا می گفت. او را لعنت می کرد و برایش طلب زجر و شکنجه می کرد. به سینه اش می کوبید و می گفت:
– مرد، خدا نیامرزدت. خدا هر چی ظلم به من و اون کردی سرت بیاره. تنت تو قبر بلرزه که مثل زلزله زندگی من و این بچه رو ویرون کردی.
آن لحظه خیلی ناراحت و عصبی می شدم، اما بعد که می گفت:
– آخه هنوز هم دوستت دارم. دلم برات می سوزه. حاضر بودم با خودت زندگی می کردم، اما الان آنقدر انتظارشو نمی کشیدم.
گیج می شدم. مثل درمانده ها سر در نمی آوردم.
سیزده چهارده ساله که شدم، بالاخره جرأت کردم و پرسیدم:
– به چه حقی بابامو نفرین می کنی؟ اون دستش از دنیا کوتاهه. مگه چی کار کرده؟ ما که تو ناز و نعمتیم. چی برات کم گذاشته؟ دوستش هم که داشتی. دوستت هم که داشته!
مادر با چشمهای اشک آلودش به من نگریست. حرف گنگی در نگاهش سرگردان بود که به بیان در نمی آمد. دوباره به سنگ قبر چشم دوخت و این بار با صدای بلندتری نالید:
– خدا، چی کار کنم؟ تا کی این همه درد و غصه رو تو دلم بریزم؟ این بچه رو چطور قانع کنم؟
باز این ضجه هایش مرا محکوم به سکوت کرد. اما آخر تا کی باید بیجواب می ماندم؟ بنابراین از رو نرفتم و هنگام بازگشت، درحالیکه رانندگی می کرد، از او پرسیدم:-
– مامان آدم حسابم کن و جواب سئوالم را بده. من می خوام بدونم بابام کی بوده. این حق منه.
– تو عزیز دل منی. تو امید زندگی منی، قربونت برم. اما نمی تونم الان به تو تفهیم کنم که چی به ما گذشته. به دلایلی نمی تونم، دخترم.
– آخه یعنی چی؟
– یعنی اینکه وقتی بزرگتر شدی و فهمیدی حق چیه و معنی بعضی کلماتو بهتر درک کردی، وقتی عقلت آنقدر رشد کرد که درست قضاوت کنی، اون وقت بهت می گم. قول میدم. الان زوده. بدتر افکارت پریشون می شه.







bagheminoo –
بسیار عالی