بخشی از کتاب:
اوآخر شهریور بود، ماهی که هواي دم کرده و شرجی گیلان رو به خنکی رفته و شالیزارها خالی از ساقه هاي پر برکت برنج، محل چراي گاوهاي پر شیر می شوند.
باد می وزید و بوي خوش دریا را، از دوردستها با خود می آورد و آفتاب بی رمقی که هر لحظه در پس ابري محو می شد، بر صحن حیاط روشن و پاکیزه اي که دیوارهایش پوشیده از پیچکهاي سبز و رقصان بود پرتو می افکند.
بانگ خوش خراش فروشنده اي دوره گرد که چانی از باقلا بر دوش گذاشته و فریاد می کشید: « پاچ باقلا، پاچ باقلاي رشته. »
در مارپیچ کوچه پس کوچه هاي تنگ و باریکی که دیوارهاي قرمز آجریشان در نم و رطوبت باران، پیر و فرسوده بودند، می پیچید و از آن سوي درهاي چوبی که مرور ایام و دست نامرئی رطوبت، سنگین و رنگ و رو رفته اشان کرده بود، می گذشت و به گوش همه می رسید. او نیز صداي تلاشگر و امیدوارش را شنید. انگشتان ظریف و قلمیش در طشت رخت می چرخید و بر لباسهاي چرك و کثیف ساییده می شد. سر آستینهاي سیاه پیراهن اخترالملوك را در دست گرفت و آغشته به صابونشان کرد.
آنچه بیشتر از هر کاري خسته اش می کرد، شستن لباسهاي کار کبره بسته
اوستاعلی بود که بغل در حیاط در سبد چوبی شکسته اي تل انبار شده بود.
هنوز صداي دو رگه فروشنده دوره گرد در خم کوچه گم نشده بود که جیر جیر چرخهاي گاري چوبی فروشنده آب چشمه که با اسب پیر و خسته اي کشیده می شد، بلند شد: « آب چشمه، آب چشمه آورده ام »
محترم برخاست و دستهایش را در سطل آب تمیز فرو برد و به دامنش مالید تا خشک شود. سپس با عجله در را گشود و او را صدا زد:
– آبی، آبی، سه سطل.
و دبه هاي خالی را که از دفعه قبل مانده بود جلوي در، توي کوچه کنار هم ردیف کرد. پیرمرد افسار اسبش را کشید و با گفتن ” هش ” نگهش داشت. شاگرد آب فروش از بالاي گاري پایین پرید و سه دبه آب گواراي چشمه را جلوي در گذاشت و در مقابلش قطعه فلزهاي زنگ زده اي (به اصطلاح ژتون) دریافت نمود.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.