بخشی از کتاب:
پاییز با تمام غمگینی عاشقانه اش بر دل سیرنگ چنگ انداخته بود. اندوهگین گوش به ترانۀ باران سپرد. تحت تأثیر نیرویی نامرئی به سوی پنجره آمد و آن را گشود. بوی مست کنندۀ برگهای باران زده و بوی خاک نمناک او را به گذشته کشاند، درست به دو سال پیش که با او آشنا شد. از همان برخورد اول چنان قلب و روحش اسیر او شد که حس کرد بدون او یک لحظه هم قادر به زیستن نیست.
نگاهش را متوجه جلو عمارت بزرگ کرد که میان درختان کاج و یک استخر بزرگ محصور بود. با دیدن جای خالی اتومبیل پدرش فهمید هنوز برنگشته. کم کم داشت منصرف می شد که با او صحبت کند. می ترسید با مخالفت شدید پدر رو به رو شود. پنجره را بست و پرده را کشید. ناامید خود را روی تختخواب رها کرد. دستها را در هم قلاب نمود و زیر سر گذاشت. نگاه غمگینش به صلیب زیبایی که او برایش آورده بود خیره ماند. صدای دلینا در گوشش طنین انداخت؛ خیلی دلشوره دارم سیرنگ، می ترسم پدر تو و خانوادۀ من به این دلیل که تو مسیحی هستی و من مسلمان مانع ازدواج ما بشوند.
صدای توقف اتومبیل پدرش رشتۀ افکار او را برید. آهی کشید و گوشهایش را تیز کرد. پدرش مانند همیشه در عمارت را محکم به هم کوبید و به سرعت از پله ها بالا آمد. با عجله خود را بر سر راهش قرار داد، و گفت:
– سلام پدر، خسته نباشید.
– سلام، چرا تا این وقت شب بیدار ماندی؟ اتفاقی افتاده؟!
– نه پدر، فقط می خواستم با شما صحبت کنم.
– بگذار برای وقتی دیگر. من حالا خیلی خسته ام.
دلخور و ناامید به اتاقش برگشت. مدتی طولانی کنار پنجره ایستاد و باران سیل آسا را نظاره کرد. چقدر دوست داشت که تن خود را به دانه های خنک باران بسپارد، اما افسوس که از ترس پدرش جسارت چنین کاری را در خود نمی یافت.
صبح روز بعد هنگامی که پشت میز صبحانه قرار گرفت. پدرش مشغول مطالعه روزنامه بود. صورتش آرام می نمود و نشانی از عصبانیت در آن دیده نمی شد و جواب سلامش را به گرمی داد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.