بخشی از کتاب:
با بی حوصلگی براي چندمین بار سري به اطراف چرخاندم و نگاهم روي صورت غزاله ثابت ماند. لبخندي زد و گفت:
– نگران چیزي نباش.
لبخندي تصنعی زدم و گفتم:
– نگران نیستم، حوصله ام سر رفته.
– نمی خواي بگی که آقاي دکتر تحت فشار عصبیه.
با اندکی تغییر لحن گفتم:
– تیتر اول روزنامه ها « دکتر روانشناس، پیش از استخدام در بیمارستان روانی، دچار جنون شده » رو دیدین!
خندیدم، غزاله هم خندید و گفت:
– تصورشم مضحکه!
جدي شدم و گفتم:
– تو دنیا هر چیزي امکان پذیره.
با تردید نگاهم کرد. دستهایم را بالا آوردم و همان طور که سعی می کردم خودم را ترسناك جلوه بدهم، گفتم:
– مثل اینکه الان من یه دیوونه آدم خوارم و می خوام تو رو بخورم!
غزاله به قهقهه افتاد و ناگهان در باز شد. دستهایم را به طرز مسخره اي در دو طرف سرم نگاه داشته و دندانهایم را نمایان کرده روي مبل به طرف غزاله نیم خیز شده بودم. با کت و شلوار و کراواتی که زده بودم، در آن حالت بیشتر شبیه دلقکهاي سیرك بودم، تا یک روانشناس که مدرك خود را از یکی از معتبرترین دانشگاه هاي اروپا گرفته و حالا به ایران آمده تا کار درمان را شروع کند. به سرعت قد راست کردم. غزاله هم خجالت زده ایستاد و سلام کرد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.