بخشی از کتاب:
به سراغ دستنوشته ها و كتابهاي قديمي رفتم. شماره تلفن محل كار جهانگير يادم نمي آمد؛ اما كمي كه فكر كردم، تلفن منزلش را به خاطر آوردم. ديگر چيزي براي از دست دادن نداشتم. نه از كسي مي ترسيدم و نه به كسي تعهدي داشتم. فقط خشمم آزارم مي داد و مجبورم مي كرد به سياهچال گذشته اي برگردم كه هميشه از آن گريخته بودم!
شماره را كه گرفتم، تلفن چند بار زنگ خورد تا مادر جهانگير گوشي را برداشت. صدايش با گذشته فرق نكرده بود، پرسیدم:
– ببخشيد ماه بانو خانوم، سلام، من نسرين هستم، نسرين فردوسي مي تونم با جهانگير صحبت كنم؟
ماه بانو لحظاتي ساكت شد و چند بار سرفه كرد. از شنيدن صدايم نفسش تنگ شده بود. انگار باورش نمي شد پس از آن همه سال باز هم مجبور باشد با من حرف بزند. پرسيد:
– چه كارش داري؟
– بايد به شما توضيح بدم؟
– خونه نيس.
– كجا مي تونم پيداش كنم؟
– نمي دونم. جهانگير اصلاً خونه نمياد كه من ازش خبر داشته باشم. تو هم بهتره به اينجا زنگ نزني!
– ميشه بهش بگين با من تماس بگيره؟ يه كار مهم باهاش دارم!
شجاعت عجيبي پيدا كرده بودم. مانند غريقي كه دارد آخرين نفسهايش را مي كشد، برايم فرقي نمي كرد دستم را به كجا و چه چيزي بگيرم. برايم فقط مهم آن بود كه از شرف و حيثيت از دست رفته ام دفاع كنم. تنها كسي كه مي توانست كمكم كند، جهانگير بود. گوشي را كه گذاشتم، به ياد منصور، دوستش افتادم. شماره شركت را گرفتم، دو سه دقيقه طول نكشيد كه صداي قوامي توي گوشي تلفن پيچيد. تا سلام كردم تند و سريع پرسيد:
– شمايين نسرين خانم؟ اين طرفا! چه خبر؟
– از جهانگير خبر دارين؟
– چطور مگه؟
– باهاش كار مهمي دارم كه واجبه ببينمش.
– والله ديدن جهانگير كار حضرت فيله! از وقتي شما پوزشو به خاك ماليدين پاك رواني شده… از شركت ما رفته و اين طرفا هم آفتابي نميشه! حالا چكاردارين؟







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.