بخشی از کتاب:
به آسمان شهریور ماه زل زده بودم. انگار جایی بین آن آبرهای در هم دنبال چیزی می گشتم. حتی گذشت چند ماه هم سبب نشده بود به محیط کانون عادت کنم. در حقیقت در آن مدت نه تنها با کسی قاطی نشده بودم بلکه از قبول هر پیشنهادی برای نزدیک شدم به دیگران کناره گیری کرده بودم. دلم می خواست توی لاک خودم باشم و فقط فکر کنم. آن افکار خیلی آزارم می داد، ولی مثل کسی که بخواهد خودش را تنبیه کند رنجش را به جان می خریدم.
مددکارهای کانون معتقد بودند که باید مدتها تحت نظر روانپزشک دارو مصرف کنم، اما خودم معتقد بودم هیچ دارویی مرهم دل زخم خورده ام نیست.
صدای یکی از بچه ها سکوت اتاق را درهم شکست:
– بیتا، پاشو بیا پایین خواهر راضیه باهات کار داره!
به طرفش برگشتم و بی حوصله پرسیدم:
– چه کارم داره؟
دختر شلوغ و سر به هوایی بود. شانه بالا انداخت و گفت:
– من از کجا بدونم؟
اصلاً حال و حوصله نداشتم. توران پشت چشمی نازک کرد و در حال رفتن زیر لب گفت:
– خود دانی؟
روسری ام را مرتب کردم و از اتاق خارج شدم. یکی دوتا از دخترها با زنهای میانسال شوخیهای وقیحی می کردند. از میان آنها رد شدم و به طرف پله ها رفتم. شنیدم که یکی از آنها گفت:
– نیگاش کن! اگه باباش رو نمی دید ادعا ی پادشاهی می کرد. همچین منت به زمین میذاره و راه میره که انگار ما نمی دونیم چی کاره است؟!
بی آنکه به عقب برگردم از پله ها پایین رفتم و خودم را به اتاق مدیر کانون رساندم. خواهر راضیه که متوجه حضورم شده بود بی آنکه سر بلند کند در حال نوشتن چیزی گفت:
– بشین!







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.