بخشی از کتاب:
افکارم مثل جنگلی تاریک پر از سئوال و سیاهی شک و تردید بود. من ناخودآگاه میان این سیاهی دست و پا می زدم. آنقدر سئوال در ذهن داشتم که می دانستم تلاش برای پیدا کردن جواب درست برابر است با دست و پا زدن در مردابی که فقط باعث پایین تر رفتن من می شود. این چه پیشانی نوشتی بود که داشتم؟ یعنی از ابتدا و از روز اول سرنوشت هر کس مقدر شده و همه مجبور به بازی کردن نقش مان هستیم؟ سئوال… سئوال… سئوال!!!
معده ام عجیب درد می کرد. دندانهایم را آنقدر روی هم فشار داده بودم که تا بیخ و بن تیر می کشید، قلبم طپش بدی داشت. با هر غلتی که می زدم، از درد به خود می پیچیدم، تعجب می کردم که چطور هنوز می توانم درد را حس کنم؟ دیوارهایی که در دوران بچگی و نوجوانی مرا در امنیتی زیبا، فرو می بردند حالا انگار بهم نزدیک شده بودند، آنقدر نزدیک که مرا در میانشان له می کردند. اتاق دور سرم می چرخید. چشمانم می سوخت. اما خوابم نمی برد. جلوی چشمانم ستاره های کوچکی سوسو می زد. مدام در رختخوابی که سالها با رویاهایی طلایی در سر و آرزوهای معصومانه ای در دل، در آن به خواب می رفتم غلت می زدم، اما افسوس که دیگر نه رویایی در کار بود و نه معصومیتی، مدتها بود که خواب از چشمانم فرار می کرد.
افکار مختلفی به سرم هجوم می آورد. فردا چه می شد؟ سرنوشت من چه بود؟ آیا واقعاً سهم من از زندگی همین است؟ این انصاف بود؟ در تمام طول زندگی ام هیچوقت آزارم حتی به مورچه ای نرسیده بود اما حالا… آه چقدر ضعیف و بدبخت بودم، چقدر رنجور و ناتوان بودم، در این دنیای بزرگ، هیچکس نمی توانست کمکی به من کند. پس سهم من کجاست؟…
خدایا، تو بزرگی، تو بخشنده ای، تو کریمی، … خدایا به من هم نگاه کن! مرا هم ببین… خدایا شایان من الان کجاست؟ سر کوچک و بی گناهش را روی کدام بالش گذاشته است؟ دستان چه کسی نوازشش می کند؟ نکند مریض باشد؟ کسی یادش هست که قبل از خواب به او شیر بدهد؟… بی تابی می کند؟ نکند از خواب بپرد، اگر خواب بدی ببیند آغوش چه کسی آرامش می کند؟







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.