بخشی از کتاب:
سال 1941
ابتدا صداي جيغي شنيده شد، و بعد غرش بلند آتش که پرده هاي ابريشم را به کام خود فرو برد، و فريادهاي هراس آلودي که به تدريج اوج مي گرفت و از چادري به چادر ديگر، همپاي آتش پيش مي رفت. آتشي که پرچمهاي تشريفاتي بر فراز چادرها را مي سوزاند و طنابهاي کنفي را به خاکستر مبدل مي کرد و سراپرده هايي از جنس چيت موصل را در آني شعله ور مي کرد. اسبها از وحشت شيهه مي کشيدند و مردان که دستي بر دهانه آنها داشتند سعي مي کردند تا آرامشان کنند، اما وحشتي که در صداي آنها بود، هراس اسبها را بيشتر مي کرد، تا آنجا که جمله دشت نوراني شد از زبانه هاي خشمگين آتش و شب سراسر آتش و دود بود و فرياد و جيغهايي از سر وحشت.
دختر کوچک، با وحشت از خواب پريد و روي تختش نشست و با زبان اسپانيايي مادرش را صدا زد و فرياد کشيد:
– مغربيها! آيا مغربيها آمده اند؟
دايه او نفس زنان گفت:
– خداي بزرگ، آنها اردوگاه را آتش زده اند!
– مادر مقدس، آنها ما را به زير پاي خود خواهند انداخت و با شمشيرهاي کماني اشان قطعه قطعه خواهند کرد.
بعد جيغ کشيد:
– مادر!
سعي کرد از تخت پايين بيايد.
– مادرم کجاست؟
او بيرون دويد، لباس خوابش به دور پايش مي پيچيد. پشت سرش، زبانه هاي آتش به مدخل چادر او سرايت کرد و در آني سراسر چادر را گرفت. همه هزار، هزار چادر اردوگاه نقاطي فروزان بود که همچون فواره جرقه هايي را به آسمان مي پاشيد و جرقه ها اندکي بعد هم چون دسته اي کرم شبتاب در تاريکي شب ناپديد مي شدند.
– مادر!
فرياد او اين بار براي کمک بود.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.