بخشی از کتاب:
با حرص دستی روي موهاي خیسم کشیدم و وانمود کردم که خونسرد هستم. رسیدیم روي ایوان طبقه بالا. در اتاق دکتر مشیري بسته بود.
مطب دکتر یک ساختمان قدیمی بود که فقط دو تا اتاق داشت. دکتر مشیري مسیحی بود و با تنها دخترش در یکی از اتاقها زندگی می کرد و از اتاق دیگر به منظور مطب استفاده می کرد. چند صندلی در ایوان چیده شده بود. رفتم کنار
مادر نشستم. شهرزاد رو به روي من ایستاده بود و بر و بر نگاهم می کرد. مرتب برایم شکلک در می آورد. گاهی زبانش را از دهان خارج و گاهی چشمهایش را منحرف می کرد. به هر طرف که نگاه می کردم باز یک حس کنجکاوي کودکانه مسیر نگاهم را به طرف صورت مغرور شهرزاد تغییر می داد. زیر لب و با لحنی توام با تمسخر گفتم:
– خودت این شکلی هستی.
با اینکه هم سن و سال بودیم، اما از من درشت تر بود. بلند شد و یکباره به طرفم حمله کرد و محکم روي زانویم کوبید و در یک چشم به هم زدن غیبش زد. دیگر با اخلاقش آشنا بودم. می دانستم که به اتاقشان پناه برده. باز مادرم نصیحتم کرد که سر به سرش نگذارم و…
دلم می خواست خفه اش می کردم. از دیدنش حالم بهم می خورد. خوب می دانستم سوءاستفاده او ناشی از چیست. گاهی اوقات مادرم مطب دکتر مشیري را نظافت می کرد، و این باعث خصومت بین من و شهرزاد شده بود. در واقع شهرزاد به نوعی فخر فروشی می کرد.
چند دقیقه اي طول کشید تا اتاق دکتر مشیري خالی شد. همراه مادرم وارد اتاق شدیم. دکتر مشیري همین که چشمش به من افتاد. لبخندي زد و دستش را دراز کرد:
– بیا پسرم… بیا قاسم جان.
بعد خنده کوتاهی سر داد و رو کرد به مادر و افزود:
– چی شده حمیده خانم؟ چرا رنگ این بچه پریده؟
رفتم جلوتر، دکتر مشیري دستم را گرفت، آخ چقدر دستش خنک بود. روي صندلی گرد و بلندي که کنارش بود نشستم و چشم در چشمش دوختم. نگاهش مهربان ولی توام با ترحم بود. دستی روي سرم کشید و پرسید:
– مگر بیرون باران می آید؟
گفتم:
– نه آقاي دکتر، تقصیر…
مادرم نگذاشت ادامه حرفم را بگویم و گفت:
– قصیر خودش است شیطنت می کند.
شهرزاد در همان لحظه در اتاق را باز کرد و وارد شد. دکتر با لحن تندي گفت:
– برو بیرون، مگه نمی بینی مریض دارم؟
دلم خنک شد. شهرازد نگاه تندش را به من دوخت و لب هایش را به علامت شکلک کج کرد و در همان حالت که دستش به دستگیره بود، یه قدم به عقب گذاشت و در را محکم به هم کوبید. دست خنک دکتر مشیري را روي پیشانی ام حس می کردم، آن قدر لذت بخش بود که چشم هایم را روي هم گذاشتم.
دکتر گفت:
– این بچه دارد از تب می سوزد. دهانت را باز کن ببینم قاسم جان. گلویت هم که عفونت دارد. حتماً حسابی برف بازي کرده اي، هان؟
دهانم باز بود و چون چوب روي زبانم قرار داشت، نتوانستم جواب بدهم و فقط سرم را تکان دادم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.