رمان بر تیغۀ بام

این رمان نوشته « خانم رویا سیناپور » می باشد.

رویا سیناپور

او خود را این طور معرفی کرده: « رویاسیناپور » هستم متولد سال 1349 و ساکن تهران. دو دختر دارم و نویسندگی را از سال 1373 آغاز کرده ام. بیشتر کتابهایم در قالب رمان تخیلی، رمان های تاریخی، روانکاوی، اجتماعی، زندگی نامه است.
از این نویسنده خلاق، توانا و کوشا تاکنون نزدیک به 30 اثر منتشر شده است.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 300 صفحه می باشد

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

طلعت عادت داشت هنگام خنديدن مرتب شانه هايش را تكان بدهد و گاهي نيز ريسه مي رفت. بي حوصله بناي احوال پرسي گذاشتم و لبه تخت نشستم.

– تنها آمديد.

گوهر سيبي لاي دندانهاي سفيد و رديفش جا داد و در حالي كه با يك فشار قطعه اي جدا مي كرد گفت:

– شوهر من كه مرتب در سفر است.

جمله نبات فقط حكم خود شيريني را برايم داشت كه گفت:

– چون تاجر است خانم.

طلعت نگاهي مظلومانه به پدرم انداخت و يكباره خنده از لبهايش فاصله گرفت.

– شوهر من هم كه مأمور دولت است و گرفتار امر سردار.

انگار كه با اين لحن قصد داشتم خبري به گوش پدر برسانم گفتم:

– همه دخترها آرزو دارند به مأمور دارالحكومه شوهر كنند آنوقت تو مي نالي.

نبات سر به زير انداخت و زمزمه كرد:

– انگار قرار است در ميان شما فقط من طعم خوشبختي را بچشم.

طلعت متعجب و در حالي كه يك نگاه به نبات و نگاه ديگر را از پدر دريغ نمي كرد پرسيد:

– چرا؟

با كنايه و از خدا خواسته گفتم:

– خانم خوش ندارد همسر آراسك بشود!

پدر از ميان جمع دخترها برخاست و در حالي كه عبايش را مرتب مي كرد كنار حوض رفت تا وضو بگيرد. گوهر خطاب به پدر پرسيد:

– بالاخره نبات را شوهر مي دهي يا نه پدر؟

چشم به لبهاي پدر دوختن در آن تاريكي چندان كار دشواري نبود. از لبه تخت برخاستم و به سمت پدر رفتم.

– جواب گوهر را ندادي پدر.

پدر صلوات داد و آهسته گفت:

– نبات را به آراسك نمي دهم.

والسلام.

يك لحظه بعد پدر يك كيسه دوالفي (الف به پول امروز پنج هزار توان مي شود) از جيب قباي آبي رنگش بيرون كشيد و افزود:

– بيا نبات، اين را بده به مادرت. براي تكميل جهيزيه، نمي خواهم سرشكسته به خانه بخت بروي.

با لحني كه پر از دلخوري بود گفتم:

– شما كه نمي خواهيد نبات را شوهر بدهيد پدر. جهيز مي خواهد چه كند.

پدر با گوشه عبا آرنجش را خشك كرد و گفت:

– گفتم به آراسك مشروب فروش نمي دهم. نبات خواستگار ديگري هم دارد. صاحب منصب است. شوهر طلعت او را مي شناسد.

– چه كسي است پدر؟ نامش را بگو.

– مي فهميد. بزودي مي فهميد. قرار است پنجشنبه شب بيايد خواستگاري. بلند شو نبات. تو هم برو گلاب، مادرت دست تنها است. طلعت تو هم سفره را پهن كن. چه انگشتر زيبايي انگشتت كرده اي گوهر. حتماً از طرف شوهرت است…

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “رمان بر تیغۀ بام”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “رمان بر تیغۀ بام”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *