گیسو

این کتاب نوشته « مژگان مقیمی » می باشد.

مژگان مقیمی (زاده ۲۲ شهریور ۱۳۵۰) متولد قائم شهر، نویسنده، هنرمند، نمایش نامه نویس، طراح فیلم و سریال، گریمور، شاعر و ترانه سرا، پژوهشگر و مرمت گر آثار، تزئینات و اشیای تاریخی و فرهنگی در کشور ایران است. بجز محقق و مرمت گر برجسته، وی را بیشتر به عنوان عاشقانه نویس و طنز پرداز همچنین جنائی نویس می شناسند.

وی کارشناس ارشد حفاظت و مرمت آثار و تزئینات فرهنگی ‌و تاریخی فارغ التحصیل ۱۳۹۲ ‌، تهران، دانشکده هنر و معماری تهران مرکز است.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.

با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این کتاب مشتمل بر 480 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

صدای زنگ پیاپی ساعت رومیزی باعث شد که از جا بپرد. اولین چیزی که به خاطر آورد این بود که قرار است پسر عمو رضا به دنبال او و سیمین به خوابگاه بیاید. دستش را از زیر لحاف بیرون آورد تا زنگ ساعت را قطع کند که همزمان صدای خواب آلود شیدا را شنید:

– محض رضای خدا یکی اون زنگ رو خفه کنه.

گیسو از جایش برخاست و تختش را مرتب نمود. و پس از شستن دست و صورتش مشغول درست نمودن چای شد. دلش نمی خواست سیمین را از خواب بیدار کند. پیش خودش حساب کرد با اینکه پسر عمو گفته بود که ساعت هفت صبح آماده باشند ولی چیزی را در تهران نمی توان از قبل پیش بینی کرد.

آنها وسایلشان را شب پیش آماده کرده و نزدیک در ورودی اتاق گذاشته بودند. پس نیازی به عجله نبود. اندکی بعد سیمین هم بیدار شد. تختش را مرتب کرد و به گیسو که در حال بلعیدن صبحانه بود، پیوست. گیسو پرسید:

– بیدار شدی؟ تازه می خواستم بیام صدات کنم.

– وقتی تو داری یه کاری انجام میدی انگار یه قشون به خوابگاه حمله کردن… مرده هفتصد ساله هم از جا می پره…

گیسو صحبت او را قطع کرد و گفت:

– عوض این حرفها زود باش.

تقریباً آماده شده بودن که تلفن سوئیت به صدا در آمد. شیدا که تختش کنار تلفن بود با خواب آلودگی گوشی را برداشت.

– بله… حاضرن… الان میان.

گوشی را گذاشت و با صدای بلند تری گفت:

– گیسو… سیمین عجله کنین، پایین منتظرتون هستن. خدا بگم چیکارتون کنه… یه روز صبح می خواستم بیشتر بخوابم ها.

و به شوخی ادامه داد:

– آخه بگو مجبوری دم تلفن بخوابی.

گیسو گفت:

– ما حاضریم. شماها نمی خواین با ما خداحافظی کنین؟!

شیدا نیم خیز شد و روی تخت نشست، فرانک که تازه دیروز امتحاناتش تمام شده بود، از خستگی نمی توانست لای چشمانش را باز کند. با این حال از جا به جا شدنش معلوم بود که بیدار است. بقیه بچه های سوئیت که امتحاناتشان را پشت سر گذاشته بودند زودتر به تعطیلات رفته بودند. فرانک هم برای بعد از ظهر بلیت داشت. تنها شیدا برای اتمام پروژه هاش، ملزم به ماندن بود.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “گیسو”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “گیسو”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *