بخشی از کتاب:
صدای زنگ پیاپی ساعت رومیزی باعث شد که از جا بپرد. اولین چیزی که به خاطر آورد این بود که قرار است پسر عمو رضا به دنبال او و سیمین به خوابگاه بیاید. دستش را از زیر لحاف بیرون آورد تا زنگ ساعت را قطع کند که همزمان صدای خواب آلود شیدا را شنید:
– محض رضای خدا یکی اون زنگ رو خفه کنه.
گیسو از جایش برخاست و تختش را مرتب نمود. و پس از شستن دست و صورتش مشغول درست نمودن چای شد. دلش نمی خواست سیمین را از خواب بیدار کند. پیش خودش حساب کرد با اینکه پسر عمو گفته بود که ساعت هفت صبح آماده باشند ولی چیزی را در تهران نمی توان از قبل پیش بینی کرد.
آنها وسایلشان را شب پیش آماده کرده و نزدیک در ورودی اتاق گذاشته بودند. پس نیازی به عجله نبود. اندکی بعد سیمین هم بیدار شد. تختش را مرتب کرد و به گیسو که در حال بلعیدن صبحانه بود، پیوست. گیسو پرسید:
– بیدار شدی؟ تازه می خواستم بیام صدات کنم.
– وقتی تو داری یه کاری انجام میدی انگار یه قشون به خوابگاه حمله کردن… مرده هفتصد ساله هم از جا می پره…
گیسو صحبت او را قطع کرد و گفت:
– عوض این حرفها زود باش.
تقریباً آماده شده بودن که تلفن سوئیت به صدا در آمد. شیدا که تختش کنار تلفن بود با خواب آلودگی گوشی را برداشت.
– بله… حاضرن… الان میان.
گوشی را گذاشت و با صدای بلند تری گفت:
– گیسو… سیمین عجله کنین، پایین منتظرتون هستن. خدا بگم چیکارتون کنه… یه روز صبح می خواستم بیشتر بخوابم ها.
و به شوخی ادامه داد:
– آخه بگو مجبوری دم تلفن بخوابی.
گیسو گفت:
– ما حاضریم. شماها نمی خواین با ما خداحافظی کنین؟!
شیدا نیم خیز شد و روی تخت نشست، فرانک که تازه دیروز امتحاناتش تمام شده بود، از خستگی نمی توانست لای چشمانش را باز کند. با این حال از جا به جا شدنش معلوم بود که بیدار است. بقیه بچه های سوئیت که امتحاناتشان را پشت سر گذاشته بودند زودتر به تعطیلات رفته بودند. فرانک هم برای بعد از ظهر بلیت داشت. تنها شیدا برای اتمام پروژه هاش، ملزم به ماندن بود.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.