بخشی از کتاب:
مي خواهم قصه را از عقيق آغاز کنم و از پايان به آغاز برسم. منظورم از عقيق آن رنگ عقيقي نابي است که در دل تسبيح دانه دشت ياقوتي غنوده است همين تسبيح آشناي سجاده ترمه، آشناي آشناي آشنا… همان نور غليظ ارغواني که انگور ياقوتيهاي رسيده تابستان را به يادمان مي آورد. انگورهايي که از سرخ تا قهوه اي سير و روشن رنگ مي دوانند و قطرات شبنم تازه بر پوستشان مي دود و طراوت تابستاني آبدارشان با آن دل خورشيدي از حوصله سبد حصيري کنار تاکستان سبز سر مي رود.
از همين ابتدا تجسم عقيق را به شما مي سپارم. شايد دلتان بخواهد رنگ ناب شراب خلر را در آبگينه تراش خورده اعلا در حوالي غروب مجسم کنيد و يا حتي به ياد درخت بارور انار رسيده بيفتيد و دستتان را براي چيدن و لمس انار تازه دراز کنيد. تجسم عقيق با شماست.
شايد به آن سنگ قديمي درخشان مواج کنار بساط پيرمرد کوري که جلوي مسجد شيخ لطف الله اصفهان مي نشيند قناعت کنيد. اما من از « عقيق » زني خلق خواهم کرد به رنگ تابستاني، با آن انگورها و با همان شکوه قديمي شراب هفت ساله دم غروب. مظهر تابناک زنانگيِ همه زنهاي واقعي و برخاسته از سجاده ترمه ريزبافت و نقره دوزي شده اصيل و با همه چيزهاي زنانه خوب و مثبت ديگري که مي شناسم.
عقيق را در نظر بياوريد تا بانويمان را خلق کنيم و بگذاريم که او خانواده اي و داستاني براي ما خلق کند، فراخور خوي و خصلت و آلايش آدمهايي از جنس کلمه به شفافيت کلمه و سنگ و آب و آتش. آدمهايي که مثل ما آدمهاي روزگار مغشوش و درهم و برهم و گيج نباشند و مثل آيينه هاي تقلبي تصاوير دروغين به ما ارائه ندهند. آدمهايي برخاسته از آن کلمات واقعيِ واقعي که مي شناسيم و هر روز مزه مزه مي کنيم. آدمهايي از کلمه عشق، از کلمه اقتدار و از تقدير و تدبير و تزوير.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.