بخشی از کتاب:
خورشید کم کم کوله بارش را می بست و راهی مقصد همیشگی اش می شد تا روزي دیگر نیز به پایان برسد. افق خونین رنگ، چشمان به خون نشسته معشوقی را تداعی می کرد که از دوري عاشقش گریان و پریشان است، و اما عشق این نعمت خدادادي، افسوس که ساکنین این خانه هرگز طعمش را نچشیده بودند و قلبی که از طپش عشق دور باشد هرگز حرارت و گرمی زندگی را حس نخواهد کرد.
مثل هر روز ماشین شیک و گران قیمت آقاي صولتی از جلوي چشمان همسایگان گذشت درحالیکه نوه زیبا و مغرور او با آرامش به صندلی تکیه زده بود و به اطرلف نگاه می کرد. مرد میانسالی که همسایه رو به رویی آقاي صولتی بود، اخمی به چهره آورد و رو به همسایه بغل دستی اش که مرد مسن و با تجربه بود، کرد و گفت:
– هر وقت که یکی از اعضاي این خانواده رو می بینم از اینکه ساکن این محله هستم، خجالت می کشم، واقعاً این پیرمرد چطور اسم خودش رو انسان گذاشته، درحالیکه با آن همه مال و منال از حال همسایه کناري خودش غافله، بیچاره آقاي حجت تمام عمرش رو براي این محله و مردمش زحمت کشیده و حالا که از فقر و پیري می نالد کسی نیست که دستش رو بگیره و بلندش کنه، ببین تو رو خدا براي این نوه جوونش چقدر بریز و بپاش می کنه، اون وقت به این پیرمرد محتاج حتی نیم نگاهی هم نمی کنه…
پیرمرد لبخندي آرام زد و با تک سرفه اي گفت:
– غصه نخور، دنیا فقط دو روزه، البته من تا حدودي با نظر تو موافقم اما آقاي صولتی براي رسیدن به این زندگی زحمت زیادي کشیده، اون با کسانی که ناگهان صاحب ثروت باد آورده اي می شن از زمین تا آسمون فرق داره، خدا رو چه دیدي، شاید داره امتحانش می کنه، بهتر از هر کاري اینه که آدم صبر کنه.
سکوت پیرمرد، مرد دیگر را به فکر فرو برد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.