بخشی از کتاب:
پنج شنبه شبي در آبانماه سال هفتاد و پنج، سپيده به همراه خانواده، از خانه عمويش برمي گشت، او طبق معمول عصباني بود؛ هرگز از نشست و برخاست با عمو رضا و خانواده اش لذت نمي برد، چون صحبتهاي ناخوشايند آنها، او را رنجيده خاطر مي ساخت. متلكها و كنايه هاي زن عمو طاهره هميشه عذابش مي داد. او هر وقت سپيده را مي ديد اين بحث را پيش مي كشيد كه چرا ازدواج نمي كند، دير خواهد شد، حتماً موقعيت مناسبي ندارد، شايد هم… خلاصه هر بار ازدواج را بهانه اي براي تحقير سپيده قرار مي داد، اما سپيده يك بار در برابر مزخرف گوييهاي او ايستاد و قاطعانه گفت:
– زن عمو! من تازه هيجده سالم است، عجله اي هم براي اينكار ندارم؛ هر كاري به موقعش. آنها كه زود ازدواج كرده اند، به جز خستگي خانه داري و بچه داري چي نصيبشان شد، كه من هم جواني ام را خراب كنم؟
جالب اين بود كه او هيچوقت پاي تنها دختر نازپرورده و لوسش، مهسا را در اين مورد به ميان نمي كشيد و هميشه و در هر موقعيتي از موفقيتهاي آينده او در دانشگاه حرف مي زد، در صورتي كه او نيز، دقيقاً هم سن و سال سپيده بود.
اينها تمام انديشه هايي بود كه هنگام بازگشت از منزل عمو در ذهن سپيده مي گذشت. درحالي كه از پنجره اتومبيل به سطح خيابان چشم دوخته بود، با خود گفت؛ اي كاش خواهش پدر را رد كرده بودم، حداقل امشب به آنجا نرفته بودم. خيلي دلخور بود هم از حماقت خودش و هم از پافشاري بي جاي پدرش، درحالي كه مي دانست او نيز از آنها دلخوشي ندارد. كاش درسم را بهانه كرده بودم يا خودم را به بيماري زده بودم.
سپيده سعي كرد ديگر به اين موضوع فكر نكند. چرا كه جز برهم ريختن اعصابش، حاصل ديگري نداشت. به پدرش نگاه كرد كه غر و لند مي كرد و از اينكه به چراغ قرمز برخورده بود، دلخور بود. ناگهان صداي ترمز بسيار هولناكي توجه همه آنها را جلب كرد. سرها به آن سو برگشت و چشمشان به گالانت مشكي رنگي دوخته شد كه عامل وقوع اين صدا بود.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.