بخشی از کتاب:
نزدیک عصر، میدان بار فروشان دیگر آن رونق قبل از ظهر را نداشت. از سر و صدای کامیونها، جابجا کردن جعبه های میوه و تره بار و آمد و شد مردم و هیاهوی آنها، دیگر خبری نبود. آقای خلیلی، درحالیکه از دفترش خارج می شد، تحت تأثیر هوای گرمی که به چهره اش خورد، چشمانش را کمی تنگ کرد و خطاب به چند تن از کارگران دستور داد:
– اون جعبه های خالی را در کامیون بار بزنید و محوطه را کاملاً نظافت کنید، راستی مجتبی، اون دو بار هندونه را روانه آبادان کردی؟
مجتبی همانطور که با دستمال چرک آلودش دانه های عرق را از پیشانی پاک می کرد گفت:
– بله آقا.
– خوب پس اینها رو هم زودتر جمع و جور کنید، امروز هوا خیلی دم کرده، به بچه ها بگو، بعد از اتمام کار برن خونه، در عوض شنبه نیم ساعت زودتر بیان. قراره از کازرون و شیراز، چند کامیون انگور و انجیر و هلو برسه، چون هوا گرمه، باید زود اونها رو جابجا کنیم… ضمناً به جواد بگو، شنبه عصر بیاد پیش من، پولی رو که می خواست براش آماده کردم…
لبهای مجتبی به لبخند رضایتی از هم باز شد. برادرش مدتها بود که انتظار
دریافت این وام را می کشید چون برای انجام مراسم عروسی به آن نیاز داشت.
– خدا عمرتون بده آقا… سایه شما از سر ما کم نشه.
– احمد آقا، تلفن با شما کار داره.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.